شعر ضیا نبوی در انفرادی و پاسخ بازجو به او


هفته آخری که در کارون بودم ضیا را به بازداشتگاه اطلاعات بردند و یک هفته بعد از آزادی من ، به کارون بازگردانده شد . ضیا در اولین تماس بعد از برگشتن به کارون به من گفت که بلاخره رسما شاعر شده است و در مدتی که در اطلاعات بود ۶ شعر سروده است . اشاره ضیا به پیش گویی من بود که در کارون به او که تا آن روز ، هیچ شعری نسروده بود، گفتم که اگر اقدام به سرودن شعر کند ، شاعر خوبی خواهد شد . نتیجه پیش گویی آن شد که چند روز بعد پس از یک بحث سیاسی جدی و طولانی ضیا به تخت یوسف فتوحی پناه برد و پس از نیم ساعت با همان لبخند همیشگی و مضحکش روبرویم ظاهر شد و کاغذ را به دستم داد  .
از آنجا که شعر خطاب به من بود کاغذ را همان شب به یادگار بردم و دو بیت در جوابش به طنز نوشتم و به او دادم .
آنچه در زیر می آید اولین سروده ضیاست که در اسفند ۱۳۸۹ در بند ۶ زندان کارون سروده شد :

بگذار تا بخندیم اندر میان یاران
گور بابای دنیا ریدم به چرخ دوران

گر از فراخ هستی یک دم نصیب ما شد
آن لحظه را بخندیم بر حال روزگاران

آخر ز چه خموده ، بر آستان سجوده
لنگا همه گشوده ، رو سوی نابکاران

هر احمق سفیهی ، یا دزد مرغ و کیفی
از واژگون گردون ، بر جای شهریاران

ماییم و کنج زندان اندر رکاب پیمان
غرقاب سجن کارون، طوفان تند و باران

زندان اگرچه جایی دشوار و ناگوار است
پروای آن نباشد در جمع سربداران

پیمان بود ضمیرت ، روشن چو آبگینه
کاندوه دل ببردی ، از خیل غصه داران

اکنون اگر نداری جایی برای خفتن
آخر بود نصیبت آغوش گلعذاران

سید چو چشم خود را بر روی تو گشادست
در ناسیه ات بخواندست ، گردی امیر ایران
اسفند ۱۳۸۹
زندان کارون / ضیا نبوی
.

ای قلم خرم سید ضیا / از بر یار آمده ای مرحبا

چند شب پیش کسی در زد . در را باز کردم کاغذ را که از جیبش در آورد فکر هرچیزی را می کردم غیر از آنکه نامه ضیا باشد از زندان . نامه ای که بعد از نیمه شب به دستم رسید . نامه ای مچاله و پاره شده از تنگی محل جاسازی از دست ماموران حکومتی که نامه خصوصی و دوستانه یک دوست را به حکم آنکه طرف زندانیشان است باید بخوانند و نابود کنند وگرنه شب خوابشان نمی برد .

از بخش های خصوصی نامه که بگذریم دوست دارم این پاراگراف انتهایی نامه را همه دوستان ضیا بخوانند تا در خوشحالی من از شنیدن حال خوب ضیا ، پس از انتقال به زندان جدید (اردوگاه کلینیک ) شریک باشند . هرچند به یاد داشته باشیم همچنان مشکل اصلی ضیا که تنهایی غربت و عدم وجود همصحبت است پابرجاست .
ضیا در بخشی از پاراگراف انتهایی نامه می نویسد :
“”حالم خوبه ، توی این چند وقته نمی دونم چند صد کیلومتر قدم زدم اما اینقدر می دونم که پاهام دیگه درد گرفته ، اینجا درخت داره ، باد داره ، گنجشک داره ، آسمون داره ، گاهی میشه توی یک مساحت چند ده متری تنهایی قدم زد ، سر جمع خیلی از اون قبرستون کارون بهتر است ، اینجا دست و پا و چشم و همه اعضا بدنم خوشحال ترند ، اما امیدوارم هیچوقت سر و کله ات اینجا پیدا نشه …..”"
در کارون حتی فضایی نبود که بتوانیم چند متر با هم قدم بزنیم و یکیمان از تنگی مسیر از دیگری جا نماند . در حیاطی که همیشه پر از حیاط خواب بود فضایی به عرض دو متر برای رفت و آمد گذاشته بودند که آن فضا هم همیشه پر از عابران زندانی بود . چقدر ضیا آرزوی فضایی را داشت که در نامه وصفش کرده است . می گفت هم در زمان آزادی هم زمانی که اوین بود روزی یک ساعت را به قدم زدن می گذراند . با این حساب خوشحالی ضیا بابت انتقال به زندان جدید جایی که “میتوان در فضایی به مساحت چند ده متر تنهایی قدم زد” بهتر فهمیده می شود .

ضمیمه نامه ، شعری بود که ضیا در دوران بازداشت در انفرادی وزارت اطلاعات اهواز  آن را سرود و سپس پاسخی که از قول بازجو به خودش داد .
غزل ضیا در انفرادی :
از بودن خود در این جهان حیرانی
از سر جهان و رمز جان پنهانی
درمانده در این پرسش دیرین که چه ام ؟
پندار غلط نموده ای انسانی ؟
با کشتی جان بی هدف و بی پروا
سرمست در این شط زمان می رانی
مردم به خیالی که قرارت بینم
بر هر گذری به یک نفس مهمانی
خوبی و بدی به چشم تو یکسان است
جامنده ای از سلسله رندانی
آخر تو که حد آدمی تنگت بود
اندر عجبم که چون در این زندانی ؟
بر بازی ایام بسی خنده زنی
غوغای درون بدین حیل بنشانی
با محتسبانی که به جرمت بستند
محاجه مکن که جرم خود میدانی
سید چو فلک تو را به بازی خواندست
اندیشه مکن که مرد این میدانی

پاسخ بازجو به ضیا نبوی :
ای سید احمق که کنون زندانی
ابله تو چرا چنین رجز میخوانی
اندر عجبم دوا و درمانت چیست ؟
آخر تو چه مرگت است خود میدانی ؟
یک دم بنشین و در پی فتنه نباش
مردک تو چرا جفت و لگد میرانی
با این همه حکمی که تو را پروردیم
آدم نشدی به گاو و خر میمانی
با این همه بادی که تو در سر داری
ده سال تمام پیش ما مهمانی

پیمان روشن ضمیر – اهواز
۶/۳/۱۳۹۰

پاورقی
۱ : دست خط ضیا در اولین شعری که سرود

۲ : شعر دیگری که ضیا در انفرادی اطلاعات سرود خطاب به قاضی پرونده اش پیرعباس بود که در این لینک می توانید آن را مشاهده کنید .

۳ : شعرهای من بر دیوار سلول انفرادی

بازتاب :

 http://www.rahesabz.net/story/37619/

http://www.kaleme.com/1390/03/29/klm-62243/

http://my.gooya.com/permalink/3353.html

http://sahamnews.net/1390/03/49601/

زمانی که احمدی نژاد می گفت ایران آزاد ترین کشور جهان است

سایتهای حامی احمدی نژاد یکی یکی از دسترس خارج می شوند. سایت‌های «آزادی‌نیوز» ٬ «نها‌ل‌نیوز» و «آئین‌نیوز» وابسته به تیم احمدی‌نژاد از دسترس خارج شدند یعنی حتی با فیلتر شکن هم باز نمی شوند
این سایت‌ها در هفته‌های اخیر اخبار و گزارش‌هایی در حمایت از تیم احمدی‌نژاد و انتقاد از حامیان علی خامنه‌ای منتشر کرده بودند.
پیش‌تر سایت‌های «برای همه»، «محرمانه نیوز»، «دولت یار»، «رهوا»، «باکری آنلاین» و «پنهان نیوز» که همگی آن‌ها وابسته به حامیان احمدی‌نژاد بود فیلتر و از دسترس خارج شده بود.
با گسترش تنش‌ها میان خامنه‌ای و احمدی‌نژاد٬ محدودیت‌ها علیه حامیان رئیس دولت دهم نیز افزایش یافته است.
در هفته‌های اخیر علاوه بر مسدود شدن چند سایت اینترنتی٬ تعدادی از نزدیکان احمدی‌نژاد احضار و بازداشت شده‌اند.
.
یادش به خیر اون وقتها که آقای خامنه ای فقط سایتهای ما را مسدود می کرد ، احمدی نژاد می گفت : “ایران آزاد ترین کشور جهان است” از آنجا که بنده بصیرتم از دو طرف این دعوا خیلی بیشتر است همان موقع در این ویدئو به ” ایران آزاد ترین کشور جهان است” پاسخ دادم
http://www.youtube.com/watch?v=RLSYa-NRqfU

دیوار نوشته های زندان

خوراک انفرادی دیوار خوانی و دیوار نویسیست . دیوار نوشته های من تمام شعر بود .
گفت در را ببند بعد چشم بندت را بردار . یک پارچ پلاستیکی خالی و یک موکت بسیار کهنه تنها محتویات اتاقی بود که دو متر در سه متر وسعت داشت .
دو دقیقه که گذشت باز همان شخصی که من را به درون سلول برده بود آمد سه عدد پتو و مسواک و خمیر دندان تحویل داد و گفت هروقت کاری داشتی زنگ بزن هیچوقت به در نزن . گفتم من چطوری باید روی دیوار بنویسم ؟ گفت لازم نیست بنویسی .
گفتم : رو دیوار که نمیزارید بنویسیم حداقل یه پرس چلو کباب به من بدید . چه حالی میداد اگر طرف صمد باز بود و میفهمید دارم چی میگم . اما نبود و گفت نهار میارن برات عجله نکن .
بهترین سرگرمی انفرادی خواندن دیوار نوشته های قبلی هاست . در سلول ۱۳ که من در آن زندانی بودم دیوار نوشته ها به غیر از آن چند خطی که جواد علیخانی سالهای پیش نوشته بود تمام عربی بود . همین مسائله انگیزه من را در همان لحظه اول ورود برای دیوار نویسی دو چندان کرد . گفتم من که از خواندن مطالب قبلی ها محروم شدم لااقل دیوار را برای نفر بعدی که مثل خودم عربی نمیداند به فارسی پر کنم که او چیزی برای وقت گذرانی داشته باشد .
وسیله نوشتن که فلزی به طول دو میلیمتر ، و یادگار نفر قبلی بود را خیلی زود در گوشه اتاق پیدا کردم .
شخص دیگری هم بر دیوار نشانی وسیله دیگری را میداد که در چاک دیوار پنهان کرده است می گفت آن را بردار و با آن بر دیوار بنویس . آن وسیله را هم روز سوم بازداشت پیدا کردم چیزی شبیه به آلمینیوم بود که با کشیدن بر دیوار تاثیری مثل نوک مداد می گذاشت . الحمدالله با این امکانات کارم به خودکار دزدی در بازجویی ها نکشید .
———————————————————————————
پیمان روشن ضمیر . بازداشت ۱۳/۱۰/۸۹ توسط لشکر مور و ملخ
خط اول را به نشانه اولین روز کشیدم و اولین بیت را نوشتم :
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
بعد از اولین بازجویی که تنها چند دقیقه بعد از بازداشت شروع شد و چند ساعت طول کشید از یکی از کارمندان بازداشتگاه که من را چشم بند زده به دستشویی می برد طلب آب کردم
با لهجه شیرین بختیاری گفت : بهوم پارچت را بردار ببر در دستشویی شیر را باز بزار تا حسابی آب بره بعد آب خنک میشه پارچ را پر کن .
اعتراض کردم که آب اهواز غیر قابل خوردن است آب معدنی و یا آب تصفیه شده میخواهم . اصرار من در دو روز اول برای آب و انکار ایشان در مورد عدم وجود آب تصفیه شده در ساختمان ماجرایست که در شرح خاطرات زندان خواهم نوشت و در این مطلب به آن نمی پردازم .
شب اول را بدون خوردن آب با خوردن یک لیوان چایی گذرانم . قبل از خاموشی بر دیوار نوشتم
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
.
کارمندان بازداشتگاه که برای ما غذا می آوردند و چهار بار در روز ما را به دستشویی می بردند هر روز تغییر می کردند یعنی آن طور که من از صداها می فهمیدم چهار کارمند در طول هفته این وظیفه را بر عهده داشت . زمان بردن زندانی به دستشویی طوری تنظیم شده بود که همزمان با یکی از اذان ها باشد . اذان صبح ظهر و مغرب زمان دستشویی و وضو است و قبل از خواب تنها دستشویست که کارمند هنگامی که زندانی را صدا می زند اسم وضو نمی آورد .
کم کم همه کارمندان فهمیدند که من نماز نمی خوانم .
یکی از کارمندان که جوان تر از سایرین بود هنگامی که نوبت به من می رسید به در سلول می آمد و به شوخی می گفت : تو که نماز نمیخوانی برای چی میخوای بری وضو بگیری .
گفتم :
چه نماز باشد آن را که در این میانه باشد
مگر آنکه قصد دیگر ز پیش بهانه باشد .
شعر دوست داشت و هر بار چیزی میگفت تا من شعری در جواب بخوانم .
یک بار هم در جوابش گفتم : من که نماز نمیخوانم اگر وضو هم نگیرم که بلکل کافر میشم .
با خنده گفت : از ما که کاری بر نمیاد خدا خودش هدایتت کنه .
کارمند دیگری که لهجه لری داشت و به همه می گفت بهوم و من هم او را بهوم صدا می کردم روزهای اول در مورد نماز خواندن بسیار نصیحت می کرد . به او می گفتم تصمیم دارم بدون نماز به بهشت برم میگفت امکان نداره بدون نماز اصلا نمیشه . میگفتم من راهش را پیدا کردم تضمینیه .
گویا به او گفته بودند در سلول ۱۳ یک نفر از اعضای منافقین زندانیست و از همین رو یک بار که صمیمی تر شدیم پرسید : تو چه خلقی هستی که نماز نمیخوانی . گفتم بهوم تو چه لری هستی که نماز میخونی ؟
یک بار هم وقتی من را میبرد تا تحویل بازجویان دهد در حضور ایشان شروع به نصیحت کرد . حال یا فی البداهه بود یا به او گفته بودند که چنین بگوید تا واکنش و پاسخ من را بشنوند . در جوابش گفتم :
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی ، من و عاشقی و مستی

دیوار نوشته های من پر رنگ تر شد آنگاه که خودکار در اختیارم گذاشتند تا شرح کامل فعالیت های اینترنتی خود را از روز اول تا زمان بازداشت بنویسم . اینها را یک بار در بازجویی نوشتم گفتند ناقص است و کافی نیست مفصل تر و کامل تر و با شرح جزییات بیشتر بنویس . گفتم زمان می برد .خودکار و کاغذ در اختیارم گذاشتند تا در سلول بنویسم . به این ترتیب دو سه روز در سلول خودکار داشتم و شعر نویسی بر دیوار برایم آسان تر شد و شعرهای قبلی را هم پر رنگ تر کردم .
کمی احتمال می دادم که تا آن روز از دیوار نویسی من با آن وسایل ابتدایی درون سلول باخبر نشده اند و خودکار در اختیارم قرار دادند تا وسیله دیوار نویسیم را فراهم کنند و از روی دیوار نوشته ها به حال و وضع درونیم پی ببرند .
جواب این احتمال کم رنگ را با چند بیت پر رنگ از حافظ بر دیوار سمت راست سلول دادم که البته دو بیتش را کمی دستکاری کردم :
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها
توبه در زندان سلطان نانجیبم گر کنم
من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود
وعده فردای زاهد را چرا باور کنم
بازجو را عهد و پیمان نیست چندین اعتبار
اعهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم
در زندان این خیال که دوستان در بیرون دارند چه می کنند و چه می گویند و در چه حالند و آیا از بابت من برای کسی مشکل درست شده است یا نه زیاد به سراغم می آمد . هم به دوستان دنیای حقیقی فکر می کردم و هم به بچه های تالار هفت تیر . این چند بیت از سعدی که با یک بیت سروده خودم ترکیب شده بود را به عنوان شرح حالی خطاب به همه دوستان بر دیوار نوشتم :
اتفاقم به سر کوی کسی افتادست
که در این کوی چو من کشته بسی افتادست
خبر ما برسانید به مرغان چمن
که هم آواز شما در قفسی افتادست .
بند بر پای تحمل چه کنم گر نکنم
انگبین است که در وی مگسی افتادست
بازجو داد زند بر سر زندانی خویش
هر حریفی ز پی ملتمسی افتادست
یکی از جلسات بازجویی به مقالات حافظ شناسی من گذشت . بازجویان برای اثبات غلط بودن نظریات بکار رفته در مقالات ، از سخنان مطهری دلیل می آوردند و من ضمن رد آن سخنان ابیات بسیاری از حافظ را برای بازجویان مثال زدم و معنی کردم که عدم اعتقاد حافظ به باورهای دینی و رد این باورها توسط حافظ و علاقه او به شراب انگوری را نشان می داد . ابیات بسیاری را برای ایشان خواندم که نشان می داد این عقیده که شراب و معشوق حافظ عرفانی است و حافظ به مجاز سخن می گفت ، غلط است . ابیات را میخواندم و می گفتم به روایت صدها بیت از دیوان این شاعر، شرابی که او می گوید همین شراب انگوری ارغوانی خودمان است . همان شراب ناب دو ساله دومنی که حافظ به روی یار و به بانگ نوشانوش آن را سر می کشید . همان تلخ وش که صوفی، ام الخبائثش خواند و برای حافظ از بوسه زیبا رویان شیرین تر بود . همان شرابی که اگر امروز در خانه هر کس پیدا کنید صاحبش را شلاق می زنید .
و معشوق و شاهد سیمین تن سیمین بناگوش که پیرهن چاک و غزل خوان بر بالین حافظ می نشست و در حالی که بوی شیر از لب همچون شکرش می آمد از حافظ قرار و طاقت و هوش میبرد و حافظ تا زمانی که دست در کمر او نمی کرد و از لبش کام نمی گرفت نصحیت نمی شنفت ، قطعا آدمیزاد بوده است :
برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است
مرا فتاده دل از ره تو را چه افتاد است ؟
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای
نصیحت همه عالم به گوش من باد است
همان شب بر دیوار سلول بیت زیر را به بزرگ ترین اندازه ای که از دستم بر می آمد نوشتم و بارها در روزهای بعد پر رنگ تر و کلفت ترش کردم چنان که هرکس در سلول را می گشود به راحتی میتوانست این بیت را از همان فاصله ببیند و بخواند :
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم .
 آن روزهایی که بازجویی نبود زمان طولانی صبح تا شب در سلول کوچک و بی روزنه انفرادی با خیال می گذشت و با رقص و با فیلم بازی کردن و اجرای دیالوگ های صمد و حسن کچل و نمایش شاد و موزیکال شهر قصه اثر جاودانه بیژن مفید .
و البته بیشتر با شعر . با حافظ ، سعدی ، اخوان و فروغ آنگاه که می گفت :
نگاه کن که غم درون دیده‌ام چگونه قطره قطره آب می‌شود
چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می‌شود
نگاه کن تمام هستیم خراب می شود ،
تمام آسمان من پر از شهاب می شود .
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای کنون مرا به زورقی ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من ، ببر به شهر شعرها و شورها …

و شبهای انفرادی پر بود از بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم .

تک بیت های پراکنده بسیار دیگری را هم بر دیوار نوشتم که شرح آنها از حوصله این مقاله خارج است مثل آن بیتی که بعد از یک روز عذاب آور نوشتم و شرح ماجرایی که منجر به این دیوار نویسی تک بیتی شد را در مقاله خاطرات زندان خواهم نوشت .
گو رمقی بیش نماند از ضعیف
چند کند صورت بی جان بقا
.. اما همه این شعرها کجا و دو بیتی های خیام کجا . میل و علاقه من به حافظ همیشه چند برابر دیگر شاعران بود اما با همه لذتی که از حافظ خوانی در انفرادی می بردم قدرت و تاثیر واقعی شعر در حال زندانی را آنگاه حس کردم که تصمیم گرفتم به سراغ حفظیاتم از خیام بروم . شور و حال و قدرت عظیمی که دو بیتی های خیام در انفرادی در من بوجود آورد غیر قابل وصف است . چنانم کرد که گویی آن جام شراب یک منی را که حافظ گفته است درکش که در حالت به کار آرد را سرکشیده باشم .
نوش کن جام شراب یک منی
تا بدان بیخ غم از دل برکنی
فقط حیف که دیرتر از سایرین به سراغش رفتم . تقریبا روز پانزدهم انفرادی به بعد بود که با خیام در سلول تنگ و تنهای انفرادی از حافظه فال میزدم و بی واسطه حال می کردم . اگر خیام نبود هرگز نمی توانستم آنقدر سرخوشانه و واقعی به تهدید بازجویان مبنی بر محکوم شدنم به اعدام بخندم . درست است که بدون خیام خوانی هم برای من تهدید های همیشگی بازجویان به سالها ماندن در انفرادی و اعدام و بلایای عجیب و غریبی که خودم مسبب آنها هستم و قرار است سرم بیاید ، مسخره و کودکانه بود اما آنگاه که در انفرادی نگرانی از آینده به سراغم می آمد و یا با توجه به بعضی روندها در پرونده ، در خود احساس ضعف می کردم آنگاه خیام چنان به دادم می رسید که هیچ قدرتی در جهان دیگر نمی توانست با هیچ تهدیدی هرچند واقعی نگرانم کند .
خیام اعتقاد واقعی من را به این واقعیت که فرضا هربلایی هم سرت بیاورند باز چیزی برای ترس وجود ندارد و چیزی را بیش از آنچه دیگران از دست دادند از دست نمیدهی را قویا به من یاد آوری می کرد . اعتقادی که گاهی در میان فکرهای مختلفی که در انفرادی به سرم می زد گم می شد . این بی خبری از همه جا و عدم آگاهی نسبت به آینده و دشمنی آشکار بازجویان که امید به خلاصی آسان از این مهلکه را کم رنگ می کرد و دلتنگی هایی که در میان همه این افکار به سراغم می آمد گاهی موجب می شد رگه هایی از ترس به سراغم بیاید و با خود بگویم نکند در این روال روزی از توانایی هایم بریده شوم و تسلیم خواسته های غیر واقعی بازجویان شوم و آنچه ایشان می دانند دروغ است و به گفتن آن اصرار دارند را بیان کنم . می دانستم که چنین نخواهم کرد اما در میان این کلنجارها با خود ، کافی بود یک بیت از خیام بخوانم تا به معنی واقعی کلمه زیر و رو شوم . به معنی واقعی کلمه دوپینگ کنم و شادی واقعی را در درونم حس کنم .
بلند می خواندم :
مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
بر چنگ گرفته کله کیکاووس
با کله همی گفت که افسوس افسوس
کو بانگ جرس ها و کجا ناله کوس
حتی اگر افکاری مثل من در سر داشته باشید و به مانند من به جهان نگاه کنید باز امکان ندارد تا زمانی که این شعرها را در انفرادی نخوانده اید متوجه عمق تاثیر گذاری آن شوید .
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماه رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
چه کسی می تواند به آن زندانی که به عمق معنای این شعر پی برده و شادمانه از درونی شدن این مفهوم در انفرادی دست افشانی می کند ، ترس وارد کند ؟ کدام بازجو را توان مقابله با اوست ؟
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
به یاد می آوردم که تا بوده همین بوده و گریزی نیست . بازجو و جناب حاکم و زندانی همچون تمام گذشتگان و آیندگان را بیش از چند روز فرصت نیست و بابت چند روز زودتر ناپیدا شدن کس نمیتواند تو را بترساند . آنان مگر چه بلایی بیش از ناپیدا شدن (سرنوشتی که به زودی در انتظار خود ایشان است ) می توانند بر سرت بیاورند که بخواهی ذره ای ترس به دلت راه دهی . پس شادمانه میخواندم :
یک قطره آب بود با دریا شد
یک ذره خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندر این عالم چیست
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد .
.
همه به یک نسبت و به سهم مساوی بازیچه دست زندگی هستیم . زندگیست که ما را از صندوق عدم در آورده و باز خیلی زود به صندوق عدم باز می گرداند و در این چند روزه میانی به ریش آنان که بیشتر فریب زنده بودن خود را خورده اند و در نتیجه وابسته تر شده اند و از بازگشت به عدم می ترسند ، می خندد .
این قلم هرگز نمی تواند شور و حال من را در آن لحظات از خواندن این ابیات وصف کند :
ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز
.
بر مفرش خاک خفتگان می بینم
در زیر زمین نهفتگان می بینم
چندان که به صحرای عدم می نگرم
نا آمدگان و رفتگان می بینم
صبح روز سی و یکم آمدند گفتند آماده شو باید از اینجا بروی . میدانستم مقصد زندان کارون است . از این خبر که قرار است بعد از یک ماه آدمیزاد ببینم و همصحبت داشته باشم و می توانستم بدون چشم بند با ایشان ارتباط داشته باشم ، خوشحال بودم .
یک هفته قبل از رفتن این دو بیت را برای آنان که زندانیم کرده بودند بر دیوار سلول نوشتم . این آخرین دیوار نوشته من در بازداشتگاه اطلاعات اهواز بود :
محستب مست شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ماست که بر هر سر دیواری هست
گر بگویی که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
پیمان روشن ضمیر – اهواز www.ospeyman.org
اردیبهشت ۱۳۹۰
.

بازتاب ها :

http://my.gooya.com/permalink/3460.html

http://www.chrr.biz/spip.php?article14114

http://radiokoocheh.com/article/103771

http://www.daneshjouonline.com/index.php/2010-07-23-15-13-15/2010-07-23-15-14-07/2679-2011-05-02-12-18-20

http://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=32049

ممانعت از راه اندازی رادیو تلویزیون خصوصی در ایران و تناقض در اجرای اصل ۴۴ قانون اساسی

اصل ۴۴ قانون اساسی  چه می گوید ؟
نظام‏ اقتصادی‏ جمهوری اسلامی‏ ایران‏ بر پایه‏ سه‏ بخش‏ دولتی‏، تعاونی‏ و خصوصی‏ با برنامه‏ ریزی‏ منظم‏ و صحیح‏ استوار است‏. بخش‏ دولتی‏ شامل‏ کلیه‏ صنایع بزرگ‏، صنایع مادر، بازرگانی‏ خارجی‏، معادن‏ بزرگ‏، بانکداری‏، بیمه‏، تامین‏ نیرو، سدها و شبکه‏ های‏ بزرگ‏ آبرسانی‏، رادیو و تلویزیون‏، پست‏ و تلگراف‏ و تلفن‏، هواپیمایی‏، کشتیرانی‏، راه‏ و راه‏ آهن‏ و مانند اینها است‏ که‏ به‏ صورت‏ مالکیت‏ عمومی‏ و در اختیار دولت‏ است‏. بخش تعاونی شامل شرکتها و موسسات تعاونی تولید و توزیع است که در شهر و روستا بر طبق ضوابط اسلامی تشکیل می شود. بخش‏ خصوصی‏ شامل‏ آن‏ قسمت‏ از کشاورزی‏، دامداری‏، صنعت‏، تجارت‏ و خدمات‏ می‏ شود که‏ مکمل‏ فعالیتهای‏ اقتصادی‏ دولتی‏ و تعاونی‏ است‏. مالکیت‏ در این‏ سه‏ بخش‏ تا جایی‏ که‏ با اصول‏ دیگر این‏ فصل‏ مطابق‏ باشد و از محدوده‏ قوانین‏ اسلام‏ خارج‏ نشود و موجب‏ رشد و توسعه‏ اقتصادی‏ کشور گردد و مایه‏ زیان‏ جامعه‏ نشود مورد حمایت‏ قانون‏ جمهوری‏ اسلامی‏ است‏. تفصیل‏ ضوابط و قلمرو و شرایط هر سه‏ بخش‏ را قانون‏ معین‏ می‏ کند.

مشاهده می کنید که اصل ۴۴ قانون اساسی یک اصل ضد خصوصی سازی است نه حامی خصوصی سازی . این اصل تمام صنایع اصلی کشور را در اختیار دولت می داند .
حکومت  اصل ۴۴ را طوری تفسیر کرده است که مفهوم خواست خصوصی سازی از این اصل حاصل شود ،  مفهومی که مخالف خواست قانون گذاری بود که این اصل را به تصویب رسانده است .
بنده نیز چون آقای خامنه ای تفسیر فعلی  را مفید تر از منظور قانون گذار برای کشور می دانم ،  اما سخن این است که اصل ۴۴ قانون اساسی تمام صنایع زیر را در یک ردیف قرار می دهد :
بخش‏ دولتی‏ شامل‏ کلیه‏ صنایع بزرگ‏، صنایع مادر، بازرگانی‏ خارجی‏، معادن‏ بزرگ‏، بانکداری‏، بیمه‏، تامین‏ نیرو، سدها و شبکه‏ های‏ بزرگ‏ آبرسانی‏، رادیو و تلویزیون‏، پست‏ و تلگراف‏ و تلفن‏، هواپیمایی‏، کشتیرانی‏، راه‏ و راه‏ آهن‏ و مانند اینها است‏ که‏ به‏ صورت‏ مالکیت‏ عمومی‏ و در اختیار دولت‏ است‏

  آقای خامنه ای با استفاده از مجمع تشخیص مصلحت نظام  و شورای نگهبان  تفسیری از این اصل فراهم کردند که با کمک آن تفسیر ،  صنایع مورد نظر این اصل چون معادن ، بانکداری ، پست ، تلفن ، موبایل ، هواپیمایی ، کشتیرانی و بیمه  را به بخش خصوصی واگذار کنند و ما در حال حاضر طبق فرمان آقای خامنه ای که سیاستهای کلی اصل ۴۴ قانون اساسی را ابلاغ کردند ، هم شرکت مخابرات خصوصی داریم ، هم شبکه تلفن همراه خصوصی داریم ، هم شرکت هواپیمایی خصوصی داریم ، هم بانک خصوصی داریم ، هم بیمه خصوصی .
  سوال این است که چرا رادیو تلویزیون خصوصی نداریم . رادیو تلویزیون دقیقا گزینه ای هم ردیف و  کنار باقی گزینه های این اصل است یعنی هر تفسیری که شورای نگهبان  از این اصل کرد تا بانک خصوصی در ایران مجوز فعالیت گرفت همان تفسیر ناگزیر باید شامل رادیو تلویزیون که در این اصل و دقیقا در کنار بانک و تلفن و هواپیمایی آمده بشود .
هر منظوری که قانون گذار در مورد بانک و مخابرات و بیمه در این اصل داشت ،  دقیقا همان منظور را هم در مورد رادیو تلویزیون داشته است .
بلاخره یکی از دو کاری که دارد انجام می شود  غیر قانونیست . یا دادن مجوز بانک خصوصی و هواپیمایی خصوصی و شرکت ایرانسل و مخابرات و بیمه خصوصی غیر قانونیست . یا ممانعیت از راه اندازی رادیو تلویزیون خصوصی .

پیمان روشن ضمیر

مشکل تغییر شماره ۱۶ رقمی کارت عابر بانک بعد از دریافت کارت جدید

تعداد طرف حسابها و مشتری هایی که یا از طریق دستگاه خود پرداز یا اینترنتی به شماره کارت من پول میریزند خیلی بیشتر از افرادیست که به شعبه بانک میرن و به شماره حساب واریز میکنند . خود من بیشتر از یک ساله از طریق شعبه به شماره حساب هیچ کس پول نریختم و همه واریزها را به شماره کارت طرف انجام دادم . با این حساب انحصاری و دائمی بودن شماره کارت هر شخص اگر اهمیتی بیشتر از انحصار شماره حساب نداشته باشد اهمیت کمتری ندارد . اما اگر شما به دلیل مفقود شدن کارت یا خراب شدن یا گم کردن کارت درخواست کارت جدید برای همان حساب قبلی بدید شماره کارت جدیدی که بهتان میدن با شمارت کارت قبلی متفاوت است . در واقع در سیستم بانکی ایران شماره کارت اهمیت انحصاری و دائمی ندارد و با هر بار تعویض کارت ( در اثر خرابی کارت یا مفقود شدن کارت ) تغییر می کند . قطعا نباید اینگونه باشد . نمیدانم در سایر نقاط دنیا چگونه است اگر باقی دنیا هم اینگونه است در همه دنیا باید این مشکل را برطرف کنند و شماره ۱۶ رقمی یا هرچند رقمی کارت انحصاری و دائمی باشد و هیچگاه تغییر نکند یعنی دارنده فلان شماره حساب همیشه دارنده فلان شماره کارت هم باشد .
پیمان روشن ضمیر
۲۷/فروردین/۱۳۹۰

دیشب ضیا نبوی را از بازداشتگاه اطلاعات به زندان کارون برگرداندند

دیشب پنجشنبه ۱۹ اسفند ، ضیا را از بازداشتگاه اطلاعات پس از دو هفته انفرادی و بازجویی به زندان کارون برگرداندند . موضوع بازجویی ها دست نوشته های نگارش شده در زندان توسط ضیا بود که بازتاب خوبی در رسانه ها داشت . البته این چیزیه که اونا میگن و ضیا در بازجویی ها زیر بار نرفته که چیزی را از زندان بیرون داده .
ضیا نبوی حالش خوبه . احتمالا پس از ماها حضور در زندان کارون که خودش آن را سگ دونی میخواند دو هفته رفتن به سلول انفرادی اطلاعات اهواز و سر و کله زدن با بازجوهای بامزه آن برای ضیا زیاد هم بد نبوده و از این تنوع بدش نیامده . وقتی از اتاق رئیس زندان برگشتم و بهم خبر دادند ضیا را به اطلاعات بردن به بچه ها گفتم اگر من هم طولانی مدت در کارون ماندگار شدم کاری میکنم هر چند ماه یک بار به اطلاعات ببرندم هم میتونم چند روزی در سلول انفرادی تنها باشم چیزی که در زندگی طولانی مدت در اتاق ۵۲ نفره زندان کارون گاهی برای آدم یک آرزو میشه . آرزوی اینکه چند روزی بتوانم به جای هم اتاقی بودن با ۵۱ نفر ، در یک اتاق تک نفره زندگی کنم . از طرفی بعد مدتها میتونم چلوکباب و جوجه کباب بخورم غذاهایی که سال تا سال در کارون گیر نمیاد . البته اطلاعات رفتن از طرفی هم ممکنه به معنی یک پرونده تازه باشد . به معنی اینکه یک خواب تازه برای تو یا دوستانت دیدن که نتیجش شاید خوش آیند نباشد . اما از این نظر نگران ضیا نیستم چون هم ضیا خیلی خوب بلده در بازجویی چی بگه . هم اینکه دیگه بلایی نیست که سرش نیاورده باشند که بخواد از آن بترسد . چه چیزی میخوان به حکم ده سال زندانش اضافه کنند یا به کجا میخوان بفرستندش از زندان کارون اهواز بدتر ؟

اهواز – ۲۰ اسفند ۸۹
پیمان روشن ضمیر
.
قبلی / انتقال ضیا نبوی از زندان کارون به نقطه نامعلوم: http://www.kaleme.com/1389/12/08/klm-49341/

.
ضیا نبوی تحت فشار برای اعترافات تلویزیونی و تکذیب وجود دانشجویان ستاره دار – این خبر را ضیا در تماسی که با من داشت تکذیب کرد http://www.kaleme.com/1389/12/21/klm-51315/

دروغ گویی دولت آمریکا و معامله ای پنهان در ماجرای شهرام امیری

 یک نفر در آمریکا دو بار تا به حال اعلام کرده که ربوده شده است ، ده ها رسانه معتبر دنیا ادعای او را مخابره کرده اند  و پلیس آمریکا که با یک تماس تلفنی یک شهروند ده مامور برای بررسی موضوع اعزام می کند هیچ علاقه ای به بازداشت یا بازجویی از این فرد برای کشف حقیقت ندارد . پلیس آمریکا از کجا این قدر مطمئن است که این فرد ربوده نشده است و چرا علاقه ای به دخالت در این ماجرا ندارد . غیر از این است که مقامات ارشد امنیتی آمریکا دقیقا میدانند که آشکار شدن زوایای پنهان این ماجرا یک رسوایی برای دولت آمریکا محسوب می شود و به همین دلیل دستورات ویزه ای در  مورد عدم دخالت به پلیس آمریکا داده شده است . مقامات ارشد امنیتی آمریکا که به خوبی در مورد نقش دولت آمریکا در این ماجرا مطلع هستند  ترجیح میدهند شهرام امیری فورا آمریکا را ترک کند تا از آن پس هرچه می گوید تحت پوشش یک حکومت مشهور به دروغ گویی به اسم جمهوری اسلامی انجام شود .
من قبلا گفتم آمریکا اگر در این ماجرا دست نداشت خبرنگاران را به دیدار شهرام امیری می برد و دیدیم نبرد . دیروز هم گفتم آمریکا اگر در این ماجرا دست نداشت صد در صد شهرام امیری را بازداشت می کرد و اجاره خروح فوری به او نمی داد تا ادعای بزرگ او مبنی بر ربوده شدن و به زور آورده شدن به خاک آمریکا را بررسی کند و نشان دهد این ادعا غیر واقعی است . پلیس آمریکا هرگز به غیر از مواردی که از مقامات ارشد امنیتی دستور داشته باشد چنین مواردی را در خاک آمریکا نادیده نمی گیرد  . اما همانطور که دیدید دولت آمریکا به شدت علاقه مند بود شهرام امیری هرچه زودتر خاک آمریکا را ترک کند و بعد هرچه میخواهد تحت پوشش جمهوری اسلامی که بیش از سایر حکومت های جهان به دروغ گویی مشهور است بگوید . اگر شهرام امیری همینک آمریکا را ترک کرده باشد برای من شکی در مورد دروغ گویی دولت آمریکا و دست داشتن آنها در این ماجرا باقی نمی ماند .
این فریب افکار عمومی ار سوی دولت آمریکا ممکن است در کنار یک معامله پنهان با حکومت ایران بر سر  آزاد شدن سه آمریکایی زندانی در  ایران صورت گرفته باشد .

مطالب قبلی من در همین رابطه : http://7tir.info/index/viewtopic.php?p=419069#p419069
و
پاسخ من به ادعای تهدید پسر شهرام امیری : http://7tir.info/index/viewtopic.php?t=46223

حافظ علاقه مند به آیین زرتشتی و هم پیاله زرتشتیان

حافظ در خانواده ای مسلمان متولد می شود . به همین دلیل است که در کودکی به مکتب مسلمانان می رود . مکتبی که در آن قرآن آمورش داده می شود و او به دلیل استعدادی که دارد حافظ کل قرآن می شود . اما آنچنان که در قسمت اول حافظ شناسی اوس پیمان نشان دادم ، از زمانی به بعد او دیگر مسلمان نبود و نه تنها به ارزش های اسلامی احترام نمی گذارد بلکه به صورت مستقیم بر علیه آنان می نوشت و به دفعات با طنزی رندانه آن باورها را رد می کرد . به احتمال فراوان آشنایی و نشست و برخواست با زرتشتیان در این تصمیم حافظ موثر بوده
است . چنان که او شرابش را در خرابات زرتشتیان می خورد و به پیشوای وقت دین زرتشتی در شیراز ارادت دارد .
البته این ارادت و نشست و برخواست که سلاح حافظ برای مقابله با باورهای اسلامی زمان او بود به ما ثابت نخواهد کرد که حافظ زرتشتی بوده است اما اگر کسی بگوید حافظ زرتشتی بوده مسلما بر اساس دیوان همین شاعر حرفش تا حدود زیادی قابلیت اثبات پذیری دارد . تنها چیزی که ما به یقین از دیوان حافظ می فهمیم آن است که او از قسمتی از عمر به بعد مسلمان نبوده است .

در همه دیر مغان نیست چون من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

دهخدا مغ را اینگونه معنی می کند :
مغ : آتش پرست ، طایفه ای از پارسیان که پیرو زرتشت هستند .
مغان : زرتشتی ها . جمع مغ
پیر مغان : بزرگ و شیخ زرتشتی ها ، پیشوای دین زرتشت . مالک و رهبر دیر زرتشتی ها
دیر : عبادتگاه غیر مسلمانان . معمولا یهودی ها و زرتشتیان
دیر مغان : عبادتگاه زرتشتیان ، آشتکده زرتشتیان ، محل اجتماع پیروان زرتشت .
خرابات : شرابخانه . میخانه
صومعه : عبادتگاه
مغبچه : بچه زرتشتی ، بچه می فروش .

در این مقاله سعی دارم با کمترین توضیح نشست و برخواست و ارادت حافظ به زرتشتیان را نشان دهم . ارادتی که شاید سلاحی برای مقابله با باورها و عملکرد مسلمانان زمان او بود:
.

مقابله بین عبادتگاه مسلمانان و زرتشتیان : مسلما تنها در عبادتگاه زرتشتیان است که شراب خوردن آزاد می باشد و در عبادتگاه مسلمانان ممنوع ، از همین رو حافظ دلش از چنین جایی می گیرد و آنگاه که هوس شراب می کند به دنبال دیر مغان می گردد :
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
.
دلیل آوردن حافظ مبنی بر زرتشتی بودن او : می گوید آتشی در دل من است که از آتش هر آتشکده ای جاوید تر است برای همین من را در آتشکده ها عزیر می دارند :
از این به دیر مغانم عزیز می دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست .

شاید اشاره به داستان شیخ صنعان دارد :
زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار
که ره صومعه تا دیر مغان این همه نیست
.

خود را بنده پیشوای زرتشتیان می نامد که او را از جهل و نادانی نجات داد – می تواند اشاره به معنی تغییر دین حافظ باشد :
بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند
پیر ما هرچه کند عین عنایت باشد
.
.
به شیخ که پیشوای دوران مسلمانی او بود کنایه می رند . می گوید ای شیخ ار تغییر دین من مرنج چرا که تو وعده میدادی و پیر مغان ( پیشوای زرتشتیان ) عمل می کرد .
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد .

یا جای دیگر مقابله می کند و می گوید :
گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن
شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود

.
اشارات فراوان حافظ با شاهدان و مغبچگان که در دیر مغان وجود دارد ، نشان از آن دارد که شاید این ارادت او به دین زرتشتی حاصل علاقه مندی ها عاطفی و جنسی ابتدایی او به به یک یا چند نفر از زرتشتیان است . شاید ماجرای عاشقانه ای در میان بود که حافظ را این چنین از راه به در کرد و به سمت دیر مغان سوق داد :
گر چنین جلوه کند مغ بچه باده فروش
خاکروب در میخانه کنم مزگان را
.

من به خیال اینکه زاهد و مسلمانم ، ولی مگه این مغبچه ها می زارند :
من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرف از آنک
مغبچه ای ز هر طرف می زندم به چنگ و دف
.
عشق باری او با شاهدی زرتشتی :
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
مست از می و میخواران از نرگس مستش مست
.
در برابر وعده بهشت در دین اسلام به طنز می گوید :
قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
.
و یا جای دیگر به طعنه می گوید که بهشت ارزش این همه عبادت و خون جگر خوردن و سختی کشیدن در این دنیا را ندارد :
دولت آن است که بی خون دل آید به کنار
ورنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست .
.

آن روز بر دلم در معنی گشوده شد
کز ساکنان درگه پیر مغان شدم
.

.

به دلیلی نامشخص شاید به دلیل سفر یا توبه از دیر مغان دور افتاده بود . وعده می دهد که اگر باز گذرش به دیر مغان بیافتد حاصل سجاده ( سالها عبادت ) را به آسانی کنار خواهد گذاشت .
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
حاصل خرقه و سجاده روان در بازم
.
.
این بیت بیش از سایر ابیات ثابت می کند در شیرار آن روز زرتشتیان صاحب آتشکده بوده اند و اشارات حافظ حقیقی است :
سینه گو شعله آتش کده پارس بکش
دیده گو آب رخ از دجله بغداد ببر
دولت پیر مغان باد که باقی سهلست

دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
.
پیر مغان را به دلیل آنکه لباسی سرخ رنگ می پوشید پیر گلرنگ نیز می گفتند . حافظ در این بیت گروهی از مسلمانان که شاید زرتشتیان را مورد آزار و اذیت قرار می دادند تهدید می کند که حیف پیر گلرنگ اجازه خبث نمی دهد … :
نیکی پیر مغان بین که چو ما بد مستان
هرچه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان
فرصت خبث نداد ارنه حکایت ها بود

توجه شود طبق معنی دهخدا ، ازرق پوشان صوفیانی بودند که جامه نیلگون می پوشیدند.
.

و بسیاری ابیات دیگر که بدون ارادت به دین زرتشتی و همنشینی با زرتشتیان حاصل نمی شد :
به باغ تازه کن آیین دین زرتشتی
کنون که لاله بر افروخت آتش نمرود

پیمان روشن ضمیر
۲۵/۳/۸۹
قبلی : حافظ به سعی اوس پیمان / شراب در شعر حافظ

پس همین الان کشتی کمک های ایران به همراه اسکورت سپاه را به سمت غزه بفرستید

می توانید تصور کنید مجری بی بی سی فارسی نامزد انتخابات مجلس در ایران شود


آیا می توانید تصور کنید شخصی مهمان دائمی برنامه های  صدای آمریکا و بی بی سی باشد و از سیاست های دولت آمریکا حمایت کند و بعد در انتخابات مجلس  ایران نامزد شود و شورای نگهبان او را رد صلاحیت نکند ؟  . در کشوری که برادر ریس جمهور ، داماد رهبر سابق نظام ، نوه امام  ، وزیر و مدیرکل  ، و ده ها نفر از جانبازان جنگ و مسئولان سابق همین نظام رد صلاحیت می شوند ،  تصور اینکه یک منتقد که علنا با رادیو تلویزیون های خارجی   همکاری دارد نامزد انتخابات مجلس شود کاملا دور از ذهن است  .  جمهوری اسلامی به  مردم بی خبر از همه جای ایران اینگونه القا می کند که این رد صلاحیت ها یک چیز معمول در همه جای  دنیا است  و همه حکومت ها فقط به افراد مورد اطمینان خود اجازه شرکت در انتخابات می دهند .  اما وقتی ار ایشان خواسته  می شود که فقط یک نفر رد صلاحیت شده انتخابات مجلس آمریکا در ۱۲ سال اخیر نام ببرند ، جوابی ندارند بدهند .

امروز در اخبار ، مطلبی در مورد شکست جورج گالوی حامی قدیمی حکومت صدام و حامی جدید حزب الله لبنان و جمهوری اسلامی در انتخابات مجلس انگلیس خواندم  . شخصی که آزادانه نامزد شد،  در حوزه انتخابیه سوم شد و موفق نشد به مجلس راه پیدا کند حال اینکه این شخص نماینده سابق مجلس انگلیس بود و هیچ کس به غیر از مردم انگلیس این توان را نداشت که او را به مجلس راه ندهد .
این شخص مهمان دائمی شبکه پرس تی وی وابسته به نظام جمهوری اسلامی بود  و در یکی از برنامه های این شبکه مفصل در مورد قانونی و صحیح بودن انتخاب احمدی نژاد در آخرین انتخابات ریاست جمهوری ایران سخن گفت .
او با دولت صدام نیز روابط حسنه داشت و در سال ۱۹۹۹ تعطیلات کریسمس را مهمان طارق عزیر بود اما هیچ کدام از این اعمال به هیچ شخصی در انگلیس قدرت نداد تا او را از نامزد شدن باز دارد .  این حق مردم انگلیس بود که او را انتخاب کنند یا او را کنار بگذارند .
چیزی که از محبوبیت او کم کرد مواضع سیاسی گالوی به نفع حماس و حزب‌الله و همچنین در حمایت از انتخاب مجدد احمدی نزاد در آخرین انتخابات ریاست جمهوری ایران بود.
تصور کنید مشابه چنین شخصی در ایران زندگی می کرد و هر هفته با صدای آمریکا مصاحبه می کرد و از مواضع دولت آمریکا  و اسرائیل حمایت می کرد . اگر چه این شخص در ایران شانسی برای نامزد شدن در انتخابات مجلس نداشت اما یقینا شانس این را داشت که طولانی مدت مهمان زندان اوین باشد .
اهواز سه نماینده در مجلس ششم داشت  . محمد کربلایی دارای مدرک دکترا جانباز جنگ بود . حمید کهرام سابقه جبهه داشت و با مدرک دکترا استاد دانشگاه چمران بود . جاسم شدید زاده دارای سابقه جبهه بود و  لیسانس الهایات داشت . هر سه ایشان در حالی که نماینده مردم اهواز در مجلس ششم بودند در انتخابات مجلس هفتم رد صلاحیت شدند . محمد رضا خاتمی در حالی که نایب رئیس مجلس بود و برادرش رئیس جمهور کشور بود رد صلاحیت شد . تازه همان انتخابات مجلس ششم که آزاد ترین انتخابات محسوب می شد هم خالی از رد صلاحیت نبود . آقای درولی استاد دانشگاه و جانباز جنگ ،  شانس اول برنده شدن در حوزه دزفول بود که رد صلاحیت شد . محمد ملک خدایی مشاور استاندار خوزستان در حوزه اهواز رد صلاحیت شد . عباس عبدی از افرادی که روزی جمهوری اسلامی بابت تسخیر سفارت آمریکا برایش سوت و کف می زد ،  در تهران رد صلاحیت شد .  و ده ها نمونه دیگر  .
و با وجود این همه رد صلاحیت انتخابات مجلس ششم بخاطر رد صلاحیت های کمش مشهور است .
خودتان حساب دگر اندیشان و  آن ۴ هزار رد صلاحیت شده دیگر در انتخابات مجلس هفتم و هشتم را بکنید .
پیمان روشن ضمیر / ۱۶/۲/۸۹ .