خوراک انفرادی دیوار خوانی و دیوار نویسیست . دیوار نوشته های من تمام شعر بود .
گفت در را ببند بعد چشم بندت را بردار . یک پارچ پلاستیکی خالی و یک موکت بسیار کهنه تنها محتویات اتاقی بود که دو متر در سه متر وسعت داشت .
دو دقیقه که گذشت باز همان شخصی که من را به درون سلول برده بود آمد سه عدد پتو و مسواک و خمیر دندان تحویل داد و گفت هروقت کاری داشتی زنگ بزن هیچوقت به در نزن . گفتم من چطوری باید روی دیوار بنویسم ؟ گفت لازم نیست بنویسی .
گفتم : رو دیوار که نمیزارید بنویسیم حداقل یه پرس چلو کباب به من بدید . چه حالی میداد اگر طرف صمد باز بود و میفهمید دارم چی میگم . اما نبود و گفت نهار میارن برات عجله نکن .
بهترین سرگرمی انفرادی خواندن دیوار نوشته های قبلی هاست . در سلول ۱۳ که من در آن زندانی بودم دیوار نوشته ها به غیر از آن چند خطی که جواد علیخانی سالهای پیش نوشته بود تمام عربی بود . همین مسائله انگیزه من را در همان لحظه اول ورود برای دیوار نویسی دو چندان کرد . گفتم من که از خواندن مطالب قبلی ها محروم شدم لااقل دیوار را برای نفر بعدی که مثل خودم عربی نمیداند به فارسی پر کنم که او چیزی برای وقت گذرانی داشته باشد .
وسیله نوشتن که فلزی به طول دو میلیمتر ، و یادگار نفر قبلی بود را خیلی زود در گوشه اتاق پیدا کردم .
شخص دیگری هم بر دیوار نشانی وسیله دیگری را میداد که در چاک دیوار پنهان کرده است می گفت آن را بردار و با آن بر دیوار بنویس . آن وسیله را هم روز سوم بازداشت پیدا کردم چیزی شبیه به آلمینیوم بود که با کشیدن بر دیوار تاثیری مثل نوک مداد می گذاشت . الحمدالله با این امکانات کارم به خودکار دزدی در بازجویی ها نکشید .
———————————————————————————
پیمان روشن ضمیر . بازداشت ۱۳/۱۰/۸۹ توسط لشکر مور و ملخ
خط اول را به نشانه اولین روز کشیدم و اولین بیت را نوشتم :
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
بعد از اولین بازجویی که تنها چند دقیقه بعد از بازداشت شروع شد و چند ساعت طول کشید از یکی از کارمندان بازداشتگاه که من را چشم بند زده به دستشویی می برد طلب آب کردم
با لهجه شیرین بختیاری گفت : بهوم پارچت را بردار ببر در دستشویی شیر را باز بزار تا حسابی آب بره بعد آب خنک میشه پارچ را پر کن .
اعتراض کردم که آب اهواز غیر قابل خوردن است آب معدنی و یا آب تصفیه شده میخواهم . اصرار من در دو روز اول برای آب و انکار ایشان در مورد عدم وجود آب تصفیه شده در ساختمان ماجرایست که در شرح خاطرات زندان خواهم نوشت و در این مطلب به آن نمی پردازم .
شب اول را بدون خوردن آب با خوردن یک لیوان چایی گذرانم . قبل از خاموشی بر دیوار نوشتم
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
.
کارمندان
بازداشتگاه که برای ما غذا می آوردند و چهار بار در روز ما را به دستشویی می بردند هر روز تغییر می کردند یعنی آن طور که من از صداها می فهمیدم چهار کارمند در طول هفته این وظیفه را بر عهده داشت . زمان بردن زندانی به دستشویی طوری تنظیم شده بود که همزمان با یکی از اذان ها باشد . اذان صبح ظهر و مغرب زمان دستشویی و وضو است و قبل از خواب تنها دستشویست که کارمند هنگامی که زندانی را صدا می زند اسم وضو نمی آورد .
کم کم همه کارمندان فهمیدند که من نماز نمی خوانم .
یکی از کارمندان که جوان تر از سایرین بود هنگامی که نوبت به من می رسید به در سلول می آمد و به شوخی می گفت : تو که نماز نمیخوانی برای چی میخوای بری وضو بگیری .
گفتم :
چه نماز باشد آن را که در این میانه باشد
مگر آنکه قصد دیگر ز پیش بهانه باشد .
شعر دوست داشت و هر بار چیزی میگفت تا من شعری در جواب بخوانم .
یک بار هم در جوابش گفتم : من که نماز نمیخوانم اگر وضو هم نگیرم که بلکل کافر میشم .
با خنده گفت : از ما که کاری بر نمیاد خدا خودش هدایتت کنه .
کارمند دیگری که لهجه لری داشت و به همه می گفت بهوم و من هم او را بهوم صدا می کردم روزهای اول در مورد نماز خواندن بسیار نصیحت می کرد . به او می گفتم تصمیم دارم بدون نماز به بهشت برم میگفت امکان نداره بدون نماز اصلا نمیشه . میگفتم من راهش را پیدا کردم تضمینیه .
گویا به او گفته بودند در سلول ۱۳ یک نفر از اعضای منافقین زندانیست و از همین رو یک بار که صمیمی تر شدیم پرسید : تو چه خلقی هستی که نماز نمیخوانی . گفتم بهوم تو چه لری هستی که نماز میخونی ؟
یک بار هم وقتی من را میبرد تا تحویل بازجویان دهد در حضور ایشان شروع به نصیحت کرد . حال یا فی البداهه بود یا به او گفته بودند که چنین بگوید تا واکنش و پاسخ من را بشنوند . در جوابش گفتم :
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی ، من و عاشقی و مستی
دیوار نوشته های من پر رنگ تر شد آنگاه که خودکار در اختیارم گذاشتند تا شرح کامل فعالیت های اینترنتی خود را از روز اول تا زمان بازداشت بنویسم . اینها را یک بار در بازجویی نوشتم گفتند ناقص است و کافی نیست مفصل تر و کامل تر و با شرح جزییات بیشتر بنویس . گفتم زمان می برد .خودکار و کاغذ در اختیارم گذاشتند تا در سلول بنویسم . به این ترتیب دو سه روز در سلول خودکار داشتم و شعر نویسی بر دیوار برایم آسان تر شد و شعرهای قبلی را هم پر رنگ تر کردم .
کمی احتمال می دادم که تا آن روز از دیوار نویسی من با آن وسایل ابتدایی درون سلول باخبر نشده اند و خودکار در اختیارم قرار دادند تا وسیله دیوار نویسیم را فراهم کنند و از روی دیوار نوشته ها به حال و وضع درونیم پی ببرند .
جواب این احتمال کم رنگ را با چند بیت پر رنگ از حافظ بر دیوار سمت راست سلول دادم که البته دو بیتش را کمی دستکاری کردم :
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها
توبه در زندان سلطان نانجیبم گر کنم
من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود
وعده فردای زاهد را چرا باور کنم
بازجو را عهد و پیمان نیست چندین اعتبار
اعهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم
در زندان این خیال که دوستان در بیرون دارند چه می کنند و چه می گویند و در چه حالند و آیا از بابت من برای کسی مشکل درست شده است یا نه زیاد به سراغم می آمد . هم به دوستان دنیای حقیقی فکر می کردم و هم به بچه های تالار هفت تیر . این چند بیت از سعدی که با یک بیت سروده خودم ترکیب شده بود را به عنوان شرح حالی خطاب به همه دوستان بر دیوار نوشتم :
اتفاقم به سر کوی کسی افتادست
که در این کوی چو من کشته بسی افتادست
خبر ما برسانید به مرغان چمن
که هم آواز شما در قفسی افتادست .
بند بر پای تحمل چه کنم گر نکنم
انگبین است که در وی مگسی افتادست
بازجو داد زند بر سر زندانی خویش
هر حریفی ز پی ملتمسی افتادست
یکی از جلسات بازجویی به مقالات حافظ شناسی من گذشت . بازجویان برای اثبات غلط بودن نظریات بکار رفته در مقالات ، از سخنان مطهری دلیل می آوردند و من ضمن رد آن سخنان ابیات بسیاری از حافظ را برای بازجویان مثال زدم و معنی کردم که عدم اعتقاد حافظ به باورهای دینی و رد این باورها توسط حافظ و علاقه او به شراب انگوری را نشان می داد . ابیات بسیاری را برای ایشان خواندم که نشان می داد این عقیده که شراب و معشوق حافظ عرفانی است و حافظ به مجاز سخن می گفت ، غلط است . ابیات را میخواندم و می گفتم به روایت صدها بیت از دیوان این شاعر، شرابی که او می گوید همین شراب انگوری ارغوانی خودمان است . همان شراب ناب دو ساله دومنی که حافظ به روی یار و به بانگ نوشانوش آن را سر می کشید . همان تلخ وش که صوفی، ام الخبائثش خواند و برای حافظ از بوسه زیبا رویان شیرین تر بود . همان شرابی که اگر امروز در خانه هر کس پیدا کنید صاحبش را شلاق می زنید .
و معشوق و شاهد سیمین تن سیمین بناگوش که پیرهن چاک و غزل خوان بر بالین حافظ می نشست و در حالی که بوی شیر از لب همچون شکرش می آمد از حافظ قرار و طاقت و هوش میبرد و حافظ تا زمانی که دست در کمر او نمی کرد و از لبش کام نمی گرفت نصحیت نمی شنفت ، قطعا آدمیزاد بوده است :
برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است
مرا فتاده دل از ره تو را چه افتاد است ؟
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای
نصیحت همه عالم به گوش من باد است
همان شب بر دیوار سلول بیت زیر را به بزرگ ترین اندازه ای که از دستم بر می آمد نوشتم و بارها در روزهای بعد پر رنگ تر و کلفت ترش کردم چنان که هرکس در سلول را می گشود به راحتی میتوانست این بیت را از همان فاصله ببیند و بخواند :
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم .
آن روزهایی که بازجویی نبود زمان طولانی صبح تا شب در سلول کوچک و بی روزنه انفرادی با خیال می گذشت و با رقص و با فیلم بازی کردن و اجرای دیالوگ های صمد و حسن کچل و نمایش شاد و موزیکال شهر قصه اثر جاودانه بیژن مفید .
و البته بیشتر با شعر . با
حافظ ، سعدی ، اخوان و فروغ آنگاه که می گفت :
نگاه کن که غم درون دیدهام چگونه قطره قطره آب میشود
چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب میشود
نگاه کن تمام هستیم خراب می شود ،
تمام آسمان من پر از شهاب می شود .
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای کنون مرا به زورقی ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من ، ببر به شهر شعرها و شورها …
و شبهای انفرادی پر بود از بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم .
تک بیت های پراکنده بسیار دیگری را هم بر دیوار نوشتم که شرح آنها از حوصله این مقاله خارج است مثل آن بیتی که بعد از یک روز عذاب آور نوشتم و شرح ماجرایی که منجر به این دیوار نویسی تک بیتی شد را در مقاله خاطرات زندان خواهم نوشت .
گو رمقی بیش نماند از ضعیف
چند کند صورت بی جان بقا
.. اما همه این شعرها کجا و دو بیتی های خیام کجا . میل و علاقه من به حافظ همیشه چند برابر دیگر شاعران بود اما با همه لذتی که از حافظ خوانی در انفرادی می بردم قدرت و تاثیر واقعی شعر در حال زندانی را آنگاه حس کردم که تصمیم گرفتم به سراغ حفظیاتم از خیام بروم . شور و حال و قدرت عظیمی که دو بیتی های خیام در انفرادی در من بوجود آورد غیر قابل وصف است . چنانم کرد که گویی آن جام شراب یک منی را که حافظ گفته است درکش که در حالت به کار آرد را سرکشیده باشم .
نوش کن جام شراب یک منی
تا بدان بیخ غم از دل برکنی
فقط حیف که دیرتر از سایرین به سراغش رفتم . تقریبا روز پانزدهم انفرادی به بعد بود که با خیام در سلول تنگ و تنهای انفرادی از حافظه فال میزدم و بی واسطه حال می کردم . اگر خیام نبود هرگز نمی توانستم آنقدر سرخوشانه و واقعی به تهدید بازجویان مبنی بر محکوم شدنم به اعدام بخندم . درست است که بدون خیام خوانی هم برای من تهدید های همیشگی بازجویان به سالها ماندن در انفرادی و اعدام و بلایای عجیب و غریبی که خودم مسبب آنها هستم و قرار است سرم بیاید ، مسخره و کودکانه بود اما آنگاه که در انفرادی نگرانی از آینده به سراغم می آمد و یا با توجه به بعضی روندها در پرونده ، در خود احساس ضعف می کردم آنگاه خیام چنان به دادم می رسید که هیچ قدرتی در جهان دیگر نمی توانست با هیچ تهدیدی هرچند واقعی نگرانم کند .
خیام اعتقاد واقعی من را به این واقعیت که فرضا هربلایی هم سرت بیاورند باز چیزی برای ترس وجود ندارد و چیزی را بیش از آنچه دیگران از دست دادند از دست نمیدهی را قویا به من یاد آوری می کرد . اعتقادی که گاهی در میان فکرهای مختلفی که در انفرادی به سرم می زد گم می شد . این بی خبری از همه جا و عدم آگاهی نسبت به آینده و دشمنی آشکار بازجویان که امید به خلاصی آسان از این مهلکه را کم رنگ می کرد و دلتنگی هایی که در میان همه این افکار به سراغم می آمد گاهی موجب می شد رگه هایی از ترس به سراغم بیاید و با خود بگویم نکند در این روال روزی از توانایی هایم بریده شوم و تسلیم خواسته های غیر واقعی بازجویان شوم و آنچه ایشان می دانند دروغ است و به گفتن آن اصرار دارند را بیان کنم . می دانستم که چنین نخواهم کرد اما در میان این کلنجارها با خود ، کافی بود یک بیت از خیام بخوانم تا به معنی واقعی کلمه زیر و رو شوم . به معنی واقعی کلمه دوپینگ کنم و شادی واقعی را در درونم حس کنم .
بلند می خواندم :
مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
بر چنگ گرفته کله کیکاووس
با کله همی گفت که افسوس افسوس
کو بانگ جرس ها و کجا ناله کوس
حتی اگر افکاری مثل من در سر داشته باشید و به مانند من به جهان نگاه کنید باز امکان ندارد تا زمانی که این شعرها را در انفرادی نخوانده اید متوجه عمق تاثیر گذاری آن شوید .
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماه رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
چه کسی می تواند به آن زندانی که به عمق معنای این شعر پی برده و شادمانه از درونی شدن این مفهوم در انفرادی دست افشانی می کند ، ترس وارد کند ؟ کدام بازجو را توان مقابله با اوست ؟
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
به یاد می آوردم که تا بوده همین بوده و گریزی نیست . بازجو و جناب حاکم و زندانی همچون تمام گذشتگان و آیندگان را بیش از چند روز فرصت نیست و بابت چند روز زودتر ناپیدا شدن کس نمیتواند تو را بترساند . آنان مگر چه بلایی بیش از ناپیدا شدن (سرنوشتی که به زودی در انتظار خود ایشان است ) می توانند بر سرت بیاورند که بخواهی ذره ای ترس به دلت راه دهی . پس شادمانه میخواندم :
یک قطره آب بود با دریا شد
یک ذره خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندر این عالم چیست
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد .
.
همه به یک نسبت و به سهم مساوی بازیچه دست زندگی هستیم . زندگیست که ما را از صندوق عدم در آورده و باز خیلی زود به صندوق عدم باز می گرداند و در این چند روزه میانی به ریش آنان که بیشتر فریب زنده بودن خود را خورده اند و در نتیجه وابسته تر شده اند و از بازگشت به عدم می ترسند ، می خندد .
این قلم هرگز نمی تواند شور و حال من را در آن لحظات از خواندن این ابیات وصف کند :
ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز
.
بر مفرش خاک خفتگان می بینم
در زیر زمین نهفتگان می بینم
چندان که به صحرای عدم می نگرم
نا آمدگان و رفتگان می بینم
صبح روز سی و یکم آمدند گفتند آماده شو باید از اینجا بروی . میدانستم مقصد زندان کارون است . از این خبر که قرار است بعد از یک ماه آدمیزاد ببینم و همصحبت داشته باشم و می توانستم بدون چشم بند با ایشان ارتباط داشته باشم ، خوشحال بودم .
یک هفته قبل از رفتن این دو بیت را برای آنان که زندانیم کرده بودند بر دیوار سلول نوشتم . این آخرین دیوار نوشته من در بازداشتگاه اطلاعات اهواز بود :
محستب مست شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ماست که بر هر سر دیواری هست
گر بگویی که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
بازتاب ها :
http://my.gooya.com/permalink/3460.html
http://www.chrr.biz/spip.php?article14114
http://radiokoocheh.com/article/103771
http://www.daneshjouonline.com/index.php/2010-07-23-15-13-15/2010-07-23-15-14-07/2679-2011-05-02-12-18-20
http://www.peykeiran.com/Content.aspx?ID=32049
آخرین دیدگاهها