Archive for the ‘مقاله غیر سیاسی’ Category

حافظ علاقه مند به آیین زرتشتی و هم پیاله زرتشتیان

چهار شنبه, ژوئن 16th, 2010

حافظ  در خانواده ای مسلمان متولد می شود . به همین دلیل است که در کودکی به مکتب مسلمانان می رود . مکتبی که در آن قرآن آمورش داده می شود  و او  به دلیل استعدادی که دارد حافظ کل قرآن می شود . اما آنچنان که در  قسمت اول حافظ شناسی اوس پیمان  نشان دادم ، از زمانی به بعد او دیگر مسلمان نبود و نه تنها به ارزش های اسلامی احترام نمی گذارد بلکه به صورت مستقیم بر علیه آنان می نوشت و به دفعات با طنزی رندانه آن باورها را رد می کرد . به احتمال فراوان آشنایی و نشست و برخواست با زرتشتیان در این تصمیم حافظ موثر بوده
است . چنان که او شرابش را در خرابات زرتشتیان می خورد و به پیشوای وقت دین زرتشتی در شیراز ارادت دارد .
البته این ارادت و نشست و برخواست که سلاح حافظ برای مقابله با باورهای مسلمانی بود به ما ثابت نخواهد کرد که حافظ زرتشتی بوده است اما اگر کسی  بگوید حافظ زرتشتی بوده مسلما بر اساس دیوان همین شاعر حرفش تا حدود زیادی قابلیت اثبات پذیری دارد . تنها چیزی که ما به یقین از دیوان حافظ می فهمیم آن است که او از قسمتی از عمر به بعد مسلمان نبوده است .

در همه دیر مغان نیست چون من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

دهخدا مغ را اینگونه معنی می کند :
مغ :  آتش پرست ، طایفه ای از پارسیان که پیرو زرتشت هستند .
مغان : زرتشتی ها . جمع مغ
پیر مغان : بزرگ و شیخ زرتشتی ها ، پیشوای دین زرتشت . مالک و رهبر دیر زرتشتی ها
دیر : عبادتگاه غیر مسلمانان . معمولا یهودی ها و زرتشتیان
دیر مغان : عبادتگاه زرتشتیان ، آشتکده زرتشتیان ، محل اجتماع پیروان زرتشت .
خرابات : شرابخانه . میخانه
صومعه : عبادتگاه مسلمانان
مغبچه : بچه زرتشتی ، بچه می فروش .

در این مقاله سعی دارم با کمترین توضیحات و حاشیه نویسی نشست و برخواست و ارادت حافظ به زرتشتیان را نشان دهم . ارادتی که شاید سلاحی برای مقابله با مسلمانان و باورهای ایشان بوده باشد :
.

مقابله بین عبادتگاه مسلمانان و زرتشتیان :  مسلما تنها در عبادتگاه زرتشتیان است که شراب خوردن آزاد می باشد و در عبادتگاه مسلمانان ممنوع ،  از همین رو حافظ دلش از چنین جایی می گیرد و آنگاه که هوس شراب می کند به دنبال دیر مغان می گردد :
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
.
دلیل آوردن حافظ مبنی بر زرتشتی بودن او : می گوید آتشی در دل من است که از آتش هر آتشکده ای جاوید تر است برای همین من را در آتشکده ها عزیر می دارند :
از این به دیر مغانم عزیز می دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست .

شاید اشاره به داستان شیخ صنعان دارد :
زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار
که ره صومعه تا دیر مغان این همه نیست
.

مسلمانی را دوران جاهلی خود می داند و خود را بنده  پیشوای زرتشتیان می نامد که او را از جهل و نادانی نجات داد :
بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند
پیر ما هرچه کند عین عنایت باشد
.
.
به شیخ که پیشوای دوران مسلمانی او بود کنایه می رند . می گوید ای شیخ ار تغییر دین من مرنج چرا که تو همش وعده داد و پیر مغان ( پیشوای زرتشتیان ) عمل می کرد
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد .

یا جای دیگر مقابله می کند و می گوید :
گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن
شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود

.
اشارات فراوان حافظ با شاهدان و مغبچگان که در دیر مغان وجود دارد ، نشان از آن دارد که شاید این ارادت او به دین زرتشتی حاصل علاقه مندی ها عاطفی و جنسی ابتدایی او به به یک یا چند نفر از زرتشتیان است . شاید ماجرای عاشقانه ای در میان بود که حافظ را این چنین از راه به در کرد و به سمت دیر مغان سوق داد :
گر چنین جلوه کند مغ بچه باده فروش
خاکروب در میخانه کنم مزگان را
.

 من به خیال اینکه زاهد و مسلمانم ،  ولی مگه این مغبچه ها می زارند :
من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرف از آنک
مغبچه ای ز هر طرف می زندم به چنگ و دف
.
عشق باری او با شاهدی زرتشتی :
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
مست از می و میخواران از نرگس مستش مست
.
در برابر وعده بهشت در دین اسلام به طنز می گوید :
قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
.
و یا جای دیگر به طعنه می گوید که بهشت ارزش این همه عبادت و خون جگر خوردن و سختی کشیدن در این دنیا را ندارد :
دولت آن است که بی خون دل آید به کنار
ورنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست .
.

آن روز بر دلم در معنی گشوده شد
کز ساکنان درگه پیر مغان شدم
.

.

به دلیلی نامشخص شاید به دلیل سفر یا توبه از دیر مغان دور افتاده بود . وعده می دهد که اگر باز گذرش به دیر مغان بیافتد حاصل سجاده ( سالها عبادت )  را به آسانی کنار خواهد گذاشت  .
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
حاصل خرقه و سجاده روان در بازم
.
.
این بیت بیش ار سایر ابیات ثابت می کند در شیرار آن روز  زرتشتیان صاحب آتشکده بوده اند و اشارات حافظ حقیقی است :
سینه گو شعله آتش کده پارس بکش
دیده گو آب رخ از دجله بغداد ببر
دولت پیر مغان باد که باقی سهلست

دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
.
پیر مغان را به دلیل آنکه لباسی سرخ رنگ می پوشید پیر گلرنگ نیز می گفتند .  حافظ در این بیت گروهی از مسلمانان که شاید زرتشتیان را مورد آزار و اذیت قرار می دادند تهدید می کند که حیف پیر گلرنگ اجازه خبث نمی دهد وگرنه نشانتان می دادیم و شاید منظورش این است که اگر فرصت خبث می داد حکایت های بسیاری از بدی های ایشان نقل می کرد :
نیکی پیر مغان بین که چو ما بد مستان
هرچه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان
فرصت خبث نداد ارنه حکایت ها بود

توجه شود طبق معنی دهخدا ،  ازرق پوشان صوفیانی بودند که جامه نیلگون می پوشیدند.
.

و بسیاری ابیات دیگر که بدون ارادت به دین زرتشتی و همنشینی با زرتشتیان حاصل نمی شد :
به باغ تازه کن آیین دین زرتشتی
کنون که لاله بر افروخت آتش نمرود

پیمان روشن ضمیر
25/3/89
قبلی : حافظ به سعی اوس پیمان / شراب در شعر حافظ

خداشناسی اوس پیمان / قسمت اول

شنبه, جولای 25th, 2009

من یک آدم فضایی هستم . من هرگز پیش از این بر روی زمین نبوده ام . من متولد هیچ سرزمینی در زمین نیستم . من هیچ کدام از باورهای سرزمینی را به ارث نبرده ام . من توانایی بررسی عادلانه ، بی طرفانه و منطقی اطلاعات و داده ها را دارم . من اعتقاد زمینیان به وجود یک موجود یا ابر موجود یا هرچیز دیگر به نام خدا را بررسی میکنم . اگر خدا وجود داشته باشد من دوست دارم با او آشنا شوم . من برای این منظور شناسنامه ارائه شده از خدا توسط زمینیان را بررسی خواهم کرد . من از هرگونه باور و شنیده دیگر کمک خواهم گرفت . باورها ، شنیده ها و برساخته های تاریخی ، بر اساس استدلال و منطق ، رد یا قبول می شود .

خدا وجود دارد .
این ادعایست که بسیاری از زمینیان می کنند .
بسیاری از زمینیان نیز معتقدند خدا وجود ندارد .
خدا نامرئی است . اکثر زمینیان ادعایی شبیه به این می کنند . خدا را نمی توان دید . او البته همه جا است و دیده نمی شود . او بسیار تواناست . او توانایی دارد که خودش را “یا مقداری از وجود خودش را” به طوری که رسما همگان شهادت دهند آنچه دیده اند خدا بوده ، به زمینیان نشان دهد . اما او این کار را نکرده است . زمینیان دلیلی برای اینکه چرا خدا خودش را به ما نشان نمی دهد ارائه نمی کنند . اگر بعدا دلیلی شنیدم ، نقل و بررسی میکنم .

خدا ما را آفریده است . او نه تنها زمینیان را آفریده بلکه آدم فضایی ها را هم آفریده است . البته این آفرینش به میلیون ها یا میلیاردها سال قبل برمی گردد . بررسی های علمی دلیل بوجود آمدن پدیده هایی فعلی مثل تولد یک انسان را پاسخ می دهد . مثلا هر انسان دقیقا از نطفه ای که از پدر و مادر او حاصل می شود بوجود می آید . از لحظات اول تا شکل گیری یک انسان کامل تقریبا تمام مراحل قابل توجیه علمی است . به همین دلیل نقش آفرینش خدا در این مراحل دیده نمی شود اما اگر بعدا ادعایی در مورد نقش خدا در این مراحل شنیدم، آن را نقل و بررسی خواهم کرد .
اکثر دین داران و خدا باوران نقش مستقیم خدا در این مراحل را بیان نمی کنند بلکه معتقدند خدا اولین انسان ها را آفرید و بعد از آن انسان ها با تولید مثل ، انسان های بعدی را بوجود آوردند .
انسان ها این ادعا را به طور غیر مستقیم از زبان خدا شنیده اند . یعنی عده ای از انسان ها که مدعی بودند از طرف خدا برای زمینیان پیام هایی آورده اند ، از طرف خدا نقل کردند که او انسان اولیه را آفریده است . او همچنین کره زمین و خورشید را آفریده است . هنوز هیچ سند یا مدرکی به غیر از سخنان نقل شده توسط پیامبران ، برای این ادعا وجود ندارد . تنها دلیل ، گفته های خود خداست که او نیز هرگز در هنگام گفتن این سخنان توسط تاریخ نگاران بی طرف دیده نشده است و هیچ شخص معتبر تاریخی شهادت نداده که خدا این سخنان را به پیامبران گفته است .

پیامبران معتقدند سخنانشان در واقع پیام های خداست . هیچ دلیل منطقی تا امروز نشنیدم که ثابت کند پیام آورده شده ، واقعا سخنان خدا بوده است . مثلا مسلمانان معتقدند کتابی که محمد آورده تحت عنوان قرآن ، کلام خداست . یکی از دلایلی که ایشان برای اثبات این سخن که “قرآن کلام خداست” می آورند ، این است که محمد بی سواد بوده است و از لحاظ معنایی و ادبی و نمی توانست چنین متن زیبایی بگوید . این گزاره ثابت نمی کند که قرآن کلام خداست . اگر مدعای درونی این گزاره درست باشد ثابت می شود که قرآن کلام محمد نیست . سایر دلایل نیز حداکثر چنین چیزی را ثابت می کند و هنوز هیچ دلیلی برای اینکه سخنان پیامبران واقعا از طرف خدا بوده است ، وجود ندارد . با این وجود سخنان نقل شده توسط پیامبران به عنوان مهمترین بخش شناسنامه خدا شناسی مورد استفاده این بررسی ها قرار خواهد گرفت .

خدا خوب است . خدا بد نیست .
این ادعایست که خدا میکند . زمینیانی که معتقدند ، پیامران راستگویند و واقعا پیام خدا را آورده اند ، این سخنان را باور می کنند . اما مشخص نیست بر فرض اینکه پیامبران راستگو باشند چرا باید خدا در مورد خوب بودن خودش حقیقت را گفته باشد .
همچنین مشخص نیست اگر پیامبران راستگو باشند و واقعا پیام هایی را از طرف یک ابر موجود دریافت کرده و به زمینیان رسانده باشند چه دلیلی دارد که آن ابر موجود ، واقعا آفریننده زمینیان (خدا) باشد .
آیا این تئوری خاصیت اثبات پذیری کمتری دارد :”"در جهان ابر موجودهایی وجود دارند که توانایی آنها میلیون برابر انسان هااست . یکی از ایشان با پیامبران ارتباط برقرار کرده ، و خود را خدا معرفی کرده است”"
هیچ دلیلی نشنیدم که چرا زمینیان باور دارند خدا یا موجودی که به پیامبران پیام ها را داده است ، هرچه در مورد خودش ، صفات خودش ، اخلاق خودش ، توانایی های خودش و نقش خودش در بوجود آمدن زمینیان گفته است ، راست باشد . اگر بعدا دلیلی شنیدم نقل و بررسی می کنم .

خداباوران معتقدند نمی شود که خدا وجود نداشته باشد . وجود انسان بر روی زمین دلیل برای اثبات خداست . هیچ معلولی بدون علت بوجود نمی آید . اگر صحیح بودن این استدلال را بپذیریم نتیجه گرفته می شود :
1- اولین موجودی که موجب پیداش زمین و انسان ها شده است خدا است . طبق مولفه های این برهان وجود همان موجود نیاز مند علتیست که آن علت باز هم خدا است . این چرخه همچنان ادامه خواهد یافت . به محض اینکه از خدا بپرسیم تو از کجا آمده ای و علت وجودی تو چیست ، طبق مولفه های برهان علیت او مجبور است دلیل یا موجودی را به عنوان آفریدگار خود معرفی کند . از آن پس او دیگر آفریدگار نخواهد بود و موجود معرفی شده آفریدگار خواهد بود . این یک سلسله بی نهایت است و فقط به شرطی خاتمه می یابد که از آفریدگار سوالی پرسیده نشود .
وقتی برهان علیت معیار بررسی یک گزاره است ، تمام بخش های آن گزاره باید با همان برهان بررسی شود .
2- طبق مولفه های این برهان اثبات نمی شود که خدا هنوز وجود دارد . برهان علیت فقط به ما می گوید خدا زمانی موجب پیداش جهان شده است ، ممکن است خدا امروز وجود نداشته باشد یا به عنوان یک موجود واحد و مستقل که خودش از وجود خودش مطلع است وجود نداشته باشد و این حرف تناقضی با برهان علیت ندارد . همچنین ممکن است او در این جهان وجود نداشته باشد و یا هنوز موفق به کشف تمام قسمت های این جهان که خودش آن را درست کرده است نشده باشد . همچنین ممکن است او توانایی ارتباط برقرار کردن با زمینیان را نداشته باشد و یا هنوز موفق به اختراع میکروسکبی نشده باشد که بتواند زمینیان را ببیند . همه این سخنان با برهان علیت تناقضی ندارد .

این مطلب ادامه دارد .

پیمان روشن ضمیر
www.ospeyman.org
7/5/88

پاسخ به تحدی قرآن از دیدگاه محتوایی

یکشنبه, فوریه 22nd, 2009

مقدمه 1 :  اسلام گرایان در طول تاریخ عادت داشته اند مانع از پاسخگویی دیگران به دعوت تحدی قرآن شوند در حالی که اگر بپذیریم ، دعوت تحدی قرآن یک دعوت واقعی و بدون تعارف بوده است باید طبق خواست قرآن ، اجازه داد همه افراد بتوانند آزادانه به دعوت تحدی قرآن پاسخ دهند تا در فضای آزاد و بدون خفقان و سانسور و سرکوب ، حقیقت مشخص شود و برنده شدن قرآن معنی پیدا کند و از طرفی واقعی بودن دعوت تحدی قرآن نیز با سانسور و سرکوب پاسخ دهندگان که در جوامع اسلامی دیده می شود در تضاد است . کدام منطقی می پذیرد که هم بحث تحدی مطرح شود و هم پاسخ دهندگان از ترس جان ، مجبور به سکوت شوند . آیا اسلام گرایان دعوت تحدی قرآن را یک دعوت واقعی نمی دانند که دست به فیلتر سایت پاسخ دهندگان می زنند ؟

مقدمه  2 : جمعی از اسلام شناسان که همچنان خود را مسلمان می دانند معتقدند قرآن کلام پیامبر اسلام است که پیامبر اسلام این سخنان را پس از یک تجربه وحیانی بیان داشته است اما از آنجا که این متن یک برساخته تاریخیست که توسط یک  فرد عادی بیان شده از نظر محتوایی دارای اشکالات اخلاقی و علمیست که مردم همان زمان در همان جغرافیا با آن روبرو بوده اند . از جمله این اسلام شناسان می توان به عبدالکریم سروش اشاره کرد .
—–

قُل لَّـئِنِ اجْتَمَعَتِ الانسُ وَ الْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُواْ بِمِثْلِ هَـذَا الْقُرْءَانِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهِیرًا; (اسراء، 88) بگو: اگر تمام جن و انس، اجتماع كنند تا كتابی مانند قرآن بیاورند، نمی توانند; اگرچه با هم همكاری كنند و همه امكانات را در این راه به كار گیرند.»
آیت الله مکارم شیرازی می گوید : “”این آیات، تمام جهانیان و مراكز علمی دنیا را به سوی این مبارزه دعوت می كند.”"

دعوت تحدی قرآن خطاب به همه جهانیان است و حتی قرآن جنیان را نیز دعوت به مسابقه و مبارزه می کند .
تمام جهانیان و مراکز علمی دنیا ، عربی نمی دانند و قرار نیست بر اساس لغات عربی کتابی مثل قرآن بیاورند . دعوت تحدی قرآن یک دعوت محتوایی است .
طباطبایی در المیزان این مسائله را تایید می کند که دعوت تحدی قرآن یک دعوت عام شامل همه محتویات قرآن می شود . ” قرآن به طور مطلق تحدی‌ کرده است و این می‌فهماند که‌ قرآن‌ از هر جهتی‌ که‌ ممکن‌ است‌ مورد برتری‌ قرار گیرد برتر است‌، نه‌ یک‌ جهت‌ و دو جهت ”

از المیزان معتبر ترین کتاب تفسیر قرآن : “”تحدی‌ شامل ‌ همه‌ خصوصیات‌ قرآن است ‌ … و امتیازات‌ قرآن‌ در دو خصوصیت‌ فصاحت‌ و بلاغت‌ خلاصه‌ نمی‌شود؛ قرآن‌ مشتمل‌ است‌ بر … چه‌ قوانین‌ مدنی‌، چه‌ سیاسی‌، چه‌ اقتصادی‌، چه‌ قضایی‌، چه‌ اخلاق‌ کریمه‌ و آداب‌ نیکو، چه‌ قصص‌ درست‌ انبیاء و امت‌های‌ گذشته‌، و ملاحم‌ (پیشگویی‌های‌ غیبی‌)، و چه‌ در باب‌ اوصاف‌ ملائکه‌ و جن‌ و آسمان‌ و زمین‌، چه‌ در باب‌ حکمت‌ و موعظت‌ و وعده‌ و تهدید، و چه‌ در باب‌ اخبار مربوط‌ به‌ آغاز و انجام‌ خلقت‌.”"

جوادی آملی می گوید :
“”محور تحدی رسول اکرم تنها فصاحت و بلاغت قرآن نیست، زیرا کسی که نه زبان عربی را می‌فهمد و نه با آن می‌تواند سخن بگوید برای او تحدی به فصاحت و بلاغت روا نیست”"

پس می توان نتیجه گرفت دعوت تحدی قرآن یک دعوت محتوایی است
اگر از نظر محتوا و برتری محتوایی که مهمترین رکن است بخواهیم دعوت تحدی قرآن را بررسی کنیم از چند دیدگاه زمینی می توانیم متوجه شویم کدام طرف شکست خورده است .
توجه کنید که این بررسی را اسلام گرایان که بر روی اسلام گرایی خود اصرار دارند و خود طرف قرآن هستند نباید انجام دهند بلکه قضاوت در موضوع را به کلیه مخاطبان آن موضوع باید سپرد .
مثلا اگر شخصی کارخانه بستنی سازی داشته باشد و بگوید بستنی های من معجزه است زیرا هرگز کسی نمی تواند خوشمزه تر از بستنی های من بسازد نمی توان قضاوت را به معتقدان به آسمانی بودن بستنی های او سپرد بلکه باید قضاوت را به کلیه دوستداران بستنی سپرد و دید آیا دوستداران بستنی ، امروز بستنی او را خوشمزه تر می دانند یا به سمت بستنی دیگری تمایل دارند . در مثال بستنی برنده “دعوت تحدی خوش مزه ترین بستنی” را طرفداران بستنی مشخص خواهند کرد و باید قضاوت ایشان را پذیرفت . در مثال های دیگر نیز باید به مخاطب واقعی آن مثال که دچار ایمان گرایی نیست مراجعه کرد وگرنه اگر بخواهیم قضاوت را به ایمان گرایان بسپاریم مسلما ایمان گرایان به هر ایدئولوژی آسمانی ، محتوای ایدئولوژی خود را برنده می دانند .

بر این اساس ما دعوت تحدی قرآن را بررسی می کنیم :

اول اینکه در جهان حاضر متونی وجود دارند که در هدف مشترک با قرآن ، یعنی سعادت دنیوی مردم ، آن متون از نظر اکثریت مردم برتر و مورد قبول تر هستند و حتی عده زیادی از اسلام گرایان آن متون را به قرآن ترجیح می دهند . مهمترین مثال در این رابطه اعلامیه جهانی حقوق بشر است که یک متن صد در صد زمینی ، نوشته شده توسط مردمان صد سال اخیر است و آن متن از نظر محتوا بسیار بیش از قرآن مورد پذیرش مردم حال حاضر جهان است و افراد بیشتری معتقدند که اجرا کردن و رعایت نکات بکار رفته در اعلامیه جهانی حقوق بشر برای سعات بشر مفید تر از اجرا کردن و رعایت نکات بکار رفته در قرآن است پس از این نظر ، از دید تعداد قابل توجه ای از زمینیان و حتی مسلمانان ، تحدی قرآن در یک بخش مهم محتوایی شکست خورده است .

دوم اینکه بسیاری از مفسرین قرن حاضر ، از برکت علم جدید سعی دارند مطالبی از قرآن که گمان می کنند با علم نوین متناقض است را با کمک تاویل برطرف کنند و تفسیری از قرآن بدست دهند ، که با علم جدید تناقض نداشته باشد . پس از دید همین علما و مفسرین ، علم جدید و دانایی مردم جدید ، بر محتویات قرآن پیروز شده است زیرا علم جدید سعی نمی کند برای بدست آوردن و اثبات داده های خود از محتویات قرآنی کمک بگیرد بلکه این مفسرین قرآن هستند که با توجه به اطلاعاتی که علم نوین به ایشان می دهد سعی می کنند آیات قرآن را طوری تفسیر کنند که همان معنی را بیرون دهد یا کمترین تناقض را با علم نوین داشته باشد . پس از دید ایشان تحدی قران شکست خورده است و محتویات تولید شده توسط بشر توانسته مورد قبل تر از محتویات قرآنی قرار بگیرد چنان که حتی کتاب قرآن به نفع این محتویات تفاسیر جدیدی پیدا کرده است .
اگر بعضی تفاسیر 20 سال اخیر را با تفاسیر 100 سال پیش و قبلتر مقایسه کنید به وضوح متوجه این واقعیت خواهید شد

قرار بود هرگز کسی نتواند متنی برتر از قرآن بیاورد .

آیت الله جوادی آملی مفسر قرآن تحدی قرآن را اینگونه معنی می کند که “”هرگز کسی نمی تواند متنی برتر از قرآن بیاورد خواه در علوم عقلی و خواه در علوم نقلی “”

* در قرآن برده داری را مجاز شمرده شده است . برده داری یکی از دستوراتقرآن و جزو محتویات قرآن است که آیات زیادی از قرآن به آن می پردازد پس صد در صد در دعوت تحدی قرآن باید روی آن حساب کرد . اسلام گرایان با توجه به یافته های اخلاقی جدید جوامع ، برده داری را تعطیل کرده اند . اسلام گرایان پس از غربی ها اقدام به تعطیل کردن برده داری کرده اند پس می توان گفت این یافته اخلاقی را به رغبت یا به اجبار از غربی ها آموخته اند . با تعطیلی برده داری تمام قوانین اسلامی که در قرآن در مورد برده داری آمده است تعطیل شده است . در واقع از دید مردم حال حاضر جهان یافته ها و دستورات اخلاقی جدید جوامع بشری به دستورات اخلاقی قرآن پیروز شده است و تحدی قرآن شکست خورده است .
* در قرآن و اسلام ربا حرام است . دستور اقتصادی

قرآن بخشی از محتویات قرآن است و صد در صد باید شامل دعوت تحدی قرآن شود . مسلمانان اکثر کشورها با توجه به علم نوین اقتصاد ربا را آزاد کرده اند و به سپرده های مردم در بانک ها سود می دهند . تحدی قرآن در اقتصاد در برابر علم اقتصادی که محصول دانایی مردم بود شکست خورده است و حتی حکومت های اسلامی از جمله جمهوری اسلامی در شکست دادن دعوت تحدی قرآن دست داشته اند زیرا علم نوین اقتصاد را به علم قرآنی اقتصاد ترجیح داده اند .

 

جنسیت جنین در رحم مادر در انحصار خدا است . امروز علم نوین می تواند جنسیت نوزاد را در رحم زن تشخیص دهد و از نظرهمه مردمانی که به سونوگرافی باور دارند تحدی قرآن در این ادعا شکست خورده است . بشر توانسته صاحب دانایی شود که قرآن آن را در انحصار خدا می دانسته .
آیه 34 سوره لقمان علم آگاهی از زمان بارش باران را نیز در انحصار خدا می داند . تمام مردمی که باور دارند معمولا پیش بینی های سازمان هواشناسی در مورد باران و توفان درست از آب در می آید در واقع معتقدند تحدی قرآن در این رابطه از علم هواشناسی که ساخته دست بشر است شکست خورده است .
هوش و دانایی انسان  قلب او بیان شده است . مردم قدیم نیز به مانند آیات قرآن گمان می کردند که انسان با قلب تفکر می کند و از وجود چیزی به نام مغز به عنوان محل ضبط اطلاعات و دانایی و تفکر بی اطلاع بودند و چنین کاربردی را برای مغز تصور نمی کردند . قرآن به وضوح قلب را محل تفکر می دهند . علم جدید کشف کرده است که مغز محل تفکر و ثبت اطلاعات و دانایی در انسان است و قلب بر خلاف تصور قرآنی ، هیچ نقشی در این رابطه ندارد . دعوت به تحدی قرآن در تمام آیاتی که قلب را محل تفکر بیان داشته در برابر دانایی مردم جدید که مغز را محل تفکر می دانند شکست خورده است .

توجه شود که نویسنده در این مقاله خود قضاوتی در مورد پیروزی یا شکست دعوت تحدی قرآن نکرده است بلکه این مسائله را با توجه به مباحث مختلف قرآنی و مخاطبین این مباحث در جهان کنونی و یافته های جدید جوامع بشری ، بررسی کرده است

* در بیش از صد آیه قرآن ، محل تفکر ادراک و خرد و

خوشحالی حافظ از پایان ماه رمضان “ساقی بیار باده که ماه صیام رفت”

سه شنبه, سپتامبر 30th, 2008

در سراسر دیوان حافظ چند جا او به ماه رمضان و روزه اشاره کرده است . ماه رمضان از نظر یک مسلمان واقعی ماه پرهیزگاری و نماز و نیاز و عبادت و نخوردن و نیاشامیدن و توبه کردن از گناهان است .
اما از نظر شاعر رند شیراز ، رمضان تنها یک نشانه دارد و بس و حافظ ما تنها به یک دلیل به رمضان توجه می کند و لاغیر : ممنوعیت خوردن شراب

حافظ تنها زمانی رمضان را یاد می اورد که متوجه می شود در این ماه شراب کمیاب می شود و زاهد نمایان روشنفکر دینی که تا دیروز همپیاله او بودند امروز به او توصیه می کنند که حرمت این ماه را نگهدارد . میخانه ها بسته و ساقیان بی کار و شراب نایاب می شود . چنین می شود که حافظ از رمضان در دیوانش یاد نمی کند مگر آنکه در کنارش از نبود شراب در این ماه یاد آورد و بابت عید فطر خوشحالی نمی کند مگر آنکه دلیل خوشحالیش بازشدن مجدد میخانه و بساط شراب بنامد .
روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخواست
می ز میخانه بجوش آمد و می باید خواست
روزه زهد فروش گران جان بگذشت
وقتی مستی و طرب کردن رندان برجاست

حافظ نه تنها در رمضان از شراب توبه نمی کند بلکه هم در وسط ماه رمضان تمنای شراب می کند ( گرچه ماه رمضان است بیاور جامی ) و هم بی صبرانه منتظر پایان ماه صیام می ماند و با غزل شراب به استقبال عید فطر می رود . . او مدتی که در رمضان گذشته را تلف شدن عمر عزیز می داند و می گوید باید هرچه در رمضان شاب نخوردیم و عمر خویش تلف کردیم را زین پس با خوردن چند باره شراب قضا کنیم .. در انتهای غزل نیز توبه کنندگان رمضان را کسانی می نامد که عمر خویش بر سر سودای خام تلف کرده اند .
چند بیت از این غزل بی نهایت زیبای حافظ :
.
ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم
عمری که بی حضور صراحی و جام رفت

مستم کن آنچنان که ندانم ز بیخودی
در عرصه خیال که آمد کدام رفت

در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود
می ده که عمر بر سر سودای خام رفت

دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت
گمگشته ای که باده نابش به کام رفت

.

این مطلب همزمان در تالار گفتگو هفت تیر منتشر شد

دکترین عشق اوس پیمان

چهار شنبه, آوریل 16th, 2008

اساسا هر کلمه  مفهومی دارد . مفهوم آن چیزی است که در ذهن مخاطب صاحب شناخت پس از شنیدن آن کلمه خطور میکند . وقتی در بررسی جایگاهایی که در تاریخ آن کلمه به کار رفته است و در حال جامعه میکوشیم میتوانیم معنی آن کلمه را درک کنیم . لاکن بعضی کلمه ها در حالی که کلمه اند معنی کردنشان نیاز به دیدی بالاتر از معنی کلمه ای دارد . این کلمات که دارای مفاهیم پیچیده تری هستند شاید به طور کامل و یا ثابت معنی نشوند لاکن دکترین اوس پیمان میگوید در یک مجال اندیشه ای صحیح میتوان با سوال و جواب های متوالی به پاسخی برای درک آن کلمات رسید .

عشق از آن جمله کلمات است و شاید بالاترین و سخت معنی ترینشان باشد . ( مهم آنکه بدانید در سختی بیان مفهوم کلمات و واژگان من میل جنسی را بعد از عشق میدانم شاید زمانی در این مورد سخن بگویم )عشق کلمه ای سخت است . مخصوصا از بیان پیچیده در مورد عشق اجتناب کردم . باز تاکید میکنم عشق کلمه  سختی است . من برای اینکه آغاز مقاله به سختی بر نخورم ترجیح میدهم به سراغ مشتقات عشق بروم
.عاشق .
کسی است که عاشق معشوق شده است . باز عجز مرا شاهدید . وقتی میخواهم عاشق را معنی کنم مجبورم از خود کلمه عاشق و معشوق برای معنی آن استفاده کنم .
اما با این وجود در همین معنی که  ““کسی است که عاشق معشوق شده است””   چند نکته ظریف وجود دارد که در مفهوم عشق میتواند به ما کمک کند . عاشق یک فرد است .  اگر جماعتی هم عاشق شوند ( مثل عاشقان بی بی فاطمه زهرا  ) اما در واقع هر کدام از این مردم جدا جدا عاشق شده اند و عشق دسته جمعی مورد قبول نیست . عشق مفهومی است فردی . عاشق میتواند با یک نگاه عاشق شود و یا به مرور عاشق شود ولی تقریبا میتوان مرحله ای قبل از عاشق شدن و بعد از عاشق شدن او را تعیین کرد . عشق در چشم عاشق و نوع نکاه او به معشوق پدید می آید . عاشق مخاطبی دارد . مخاطب او صفت و یا بهتر بگوییم حالت خود را از وجود عاشق میگیرد . معشوق مخاطب عاشق است . معشوق یک وجود است که چون حالتی در عاشق پدید آمده است که او را از مرتبه یک انسان عادی به مرتبه عشق رسانده است پس او هم در حالی که هیچ مرتبه ای نیافته است و همان آدم قبلیست بدون هیچ تغییر حس و خصوصیتی لاکن معشوق خطاب میشود . این معشوق را من و شما نمیتوانیم بشناسیم .

چون او اساسا کبرا خانم دختر صغرا خانم است که 10 سال است در محله ما زندگی میکند و گاهی در راه مدرسه او را میبینیم و هیچ فرقی نکرده است و فقط کمی نسبت به ده سال قبل قد کشیده است . پس ما چون خبر داریم اصغر آقا بغال سر کوچه با وجود زن و دو بچه عاشق کبرا خانم شده است میفهمیم که کبرا خانم معشوق است . اصغر آقا هم از وجود کبرا خانم است که میفهمد عاشق است .اصغر آقا چه خصوصیاتی دارد . مقدمتا عرض کنم که هیچ فرقی نمیکند که اصغر آقا بچه داشته باشد یا نه . تحصیل کرده باشد یا بیسواد . برنامه های تلویزیون و این وبلاگها در مورد عشق واقعی و عشق خدایی و عشق سطحی و عمیق و این چزندیات را دیده و خوانده باشد یا نه . او عاشق است و یک نشانه هایی دارد که غالب آنها را فقط خودش میداند و شاید هم نداند ولی اگر فکر کند یادش می آید و این مشخصات را سایر عاشق های عالم دارند واگر کسی خیال کرد عاشق است و این خصوصیات را نداشته باشد باید برود وکشکش را بسابد اصغر آقا کبرا خانم را میخواهد . حاضر نیست کبرا خانم را با عالم و آدم عوض کند .

خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خار …… چون نتواند کشید دست در آغوش یار

پس در عشق خواستن وجود دارد . عاشق معشوق را میخواهد . نمیشود کسی عاشق باشد و بگوید من نمیخواهم معشوق مال من باشد یا نمیخواهم به او برسم و فقط عاشق او هستم و مثلا خیلی رمانیتک بگوید که من عاشق کبرا خانم هستم و همین که میبینم که او زندگی خوبی دارد برایم کافیست و خوشحالی او خوشحالی من است ( در این موارد کشیدن شیشکی توصیه شده است ) دومین نشانه آن است که اصغر آقا هرچند خیلی مایل به بدست آوردن کبرا خانم است و مسلما اولین فرصت یک سکس حسابی با کبرا خانم خواهد داشت اما در ذهن به سکس فکر نمیکند بلکه به خود معشوق فکر میکند . او کبرا خانم را میخواهد . وقتی میخواهد به سکس با کبرا خانم فکر کند حالش بد میشود و اصلا به این فکر ادامه نمیدهد . این یک مشخصه خوب برای آقایان است اگر میخواهند بدانند عاشق شده اند یا خیال میکنند عاشق شده اند ( البته الکی به خودتون تلقین نکنید ) امکان رسیدن اصغر آقا به کبرا خانم وجود ندارد . این نداشتن امکان وصال مهمترین و اصلی ترین رکن عشق است . آنقدر این قضیه مهم است که اگر این رکن را از عشق بگیریم دیگر عشقی و عاشقی و معشوقی وجود نخواهد داشت . دور از دسترس بود معشوق هرچند عامل به وجود آمدن عشق نیست اما عامل اصلی ادامه عشق است . این محقق نشدن وصال ممکن است به دلایل مختلف باشد . همین دلایل است که اوج لحظات عاشقانه را پدید می آورد و میتواند حماسه خلق کند . ممکن است معشوق بسیار نزدیک و در ظاهر در دسترس باشد اما معشوق جفا پیشه وقعی به عاشق نمی نهد و پشیزی برای عاشق ارزش قائل نیست و به قول معروف به او راه نمی دهد . عاشق گاها او را بی وفا و گاهی جفا کار خطاب میکند

تو بی وفا و اجل در قفا و من بیمار …. دلم ربود و عجب دزد آشکاری بود

مرا میبینی و دردم زیادت میکنی در دم تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم

مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش ….. لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش

دلبرم شاهد و طفل است و ببازی روزی بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش

یا ممکن است بخاطر وجود رقیب خوش تیپ تر که دل معشوق را برده و معشوق با او سر و قراری دارد عاشق معشوق را مال خود نداند و او را دور از دسترس ببیند

روا مدار خدایا که در حریم وصال ….. رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب …… بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند

نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتد …… که گوش هوش به مرغان هرزه گو داری—————یا ممکن است معشوق هم به رای عاشق باشد اما فراق مانع وصال شود . اجباری نیست که فراق به معنی دوری مسافتی باشد بلکه ممکن است عاشق و معشوق در نزدکی هم به دلیل عواملی دیگر مثل پدر کبرا خانم که مانع وصال میشه مجبورند در فراق هم بسوزند و بسازند

امروز در فراق تو دیگر به شام شد …….. ای دیده پاس دار که خفتن حرام شد

شب فراق نخواهم دواج و دیبا را ………… که شب دراز بود خوابگاه تنها را

زبان خامه ندارد سر بیان فراق …….. وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق

خوب تا اینجا فهمیدیم که عاشق معشوق را میخواد و میخواد معشوق را بدست بیاورد و مال خودش کند و هرکاری که از دستش بر بیاد را برای این هدف انجام میدهد . عامل اصلی ادامه این عشق هم عدم تصاحب کامل معشوق توسط عاشق است . به هیچ وجه تصاحب کامل را به معنی ازدواج قلم داد نکنید بلکه همین که معشوق به رای عاشق باشه و در دسترس این تصاحب کامل محسوب میشود .از سخن بالا یک نتیجه مهم گرفته میشود . و آن اینکه در وصال عشقی وجود ندارد . یعنی در حالیکه میتواند یکی از زیباترین اوج ها در هر عشقی لحظه اولین وصال عاشق و معشوق باشد اما اگر این وصال تداوم پیدا کند و عاشق معشوق را تصاحب کند زان پس دیگر عشقی وجودنخواهد داشت من حال میتوانم یک تعریف از عشق را بیان کنم هرچند میتواند این تعریف را در غیر از عشق هم بکار برد اما صد در صد نمیتواند چیزی عشق باشد و این تعریف در مورد آن صدق نکند : عشق یعنی خواستن و نرسیدن لازمه اش این است که یک طرف قضیه مرد و یا زن باشد . عاشق باید توانایی جنسی دشته باشد . امکان ندارد یک شخص ناتوان جنسی عاشق شود . حال با توجه به وجود داشتن این دو لازمه در صورت خواستن به معنی واقعی و تمام کلمه یعنی همه جوره خواستن طوری که بهتر از معشوق متصور نباشد و با وجود خواستن میسر نشدن امکان رسیدن .. میتواند به معنی عشق باشد .یک نکته دیگر آنکه نباید لذتی بالاتر از رسیدن به معشوق در ذهن عاشق متصور باشد . بخاطر عظمت عشق و خصوصیاتی که دارد عشق به چند نفر در یک زمان نیز امکان پذیر نمی باشد .

سوال : آیا عشق واقعی بدون وصال هم خاتمه می یابد .؟

من در پاسخ این سوال نمیتوانم یک اصل را بیان کنم اما گمان کنم عشق بدون وصال هم بتواند پایان یابد . شاید در اثر مرور زمان و و از دست دادن معشوق و یا جایگزینی یک عشق دیگر و یا با تبدیل عشق به تنفر عشق پایان یابد .

سوال : آیا مادر کبرا خانم اگر بگوید من عاشق کبرا خانم هستم راست میگوید . ؟

نه راست نمی گوید اما دروغ هم نمیگوید . از بیسوادی است که این حرف را میزند . او را باید به خواندن مقاله من دعوت کرد و باید اطلاعات کامل تری از عشق در اختیارش گذاشت آنوقت میفهمد که او خیلی دخترش را دوست دارد اما عاشق دخترش نیست . هرچند در جامعه از این دست خلط مطلب ها و استفاده نابجا از کلمات زیاد پیش می آید که به مرور هم جا می افتد . اگر یک روز این قضیه صد در صد جا افتاد ما آنوقت دو کلمه عشق با دو معنی متفاوت خواهیم داشت . در زبان فارسی بسیاری از کلمات هستند که دو معنی را میدهند و باید در جایگاه خود آن کلمه را معنی کرد . اما توصیه میشود این اتفاق نیفتد .

سوال : آیا اگر کسی بگوید عاشق خدا است راست میگوید ؟

کسی که تا به حال خدا را ندیده و یک انسان عادی مثل من و شماست نمیتواند عاشق خدا شود . یعنی مفهومی که من از عشق میدانم در مورد او صدق نمی کند . اگر کسی بگوید من از دیدن نشانه های وجود خدا و توانایی هایی او چیزهای زیبایی که آفریده عاشق خدا شده ام مثل این میماند که اصغر آقا به عمرش کبرا خانم را ندیده باشد و با او صحبت نکرده باشد اما از روزی که غذای نزری که دست پخت کبرا خانم بود را خورده و از لباسهای زیبایی که خیاطی کبرا خانم بوده را دیده و یا اشعار زیبای کبرا خانم را مطالعه کرده عاشق کبرا خانم شده است . اصغر آقا میتواند با دیدن این چیزها و شنیدن اوصاف کبرا خانم بسیار مشتاق دیدن کبرا خانم شده باشد و بسیار به کبرا خانم ارادت پیدا کرده باشد اما نمی تواند عاشق کبرا خانم شده باشد . لااقل در تصور ناقص من نمیگنجد

خارج از دستور دکترین :

یک مقداری این دکترین من از دید مردانه نگاشته شد . من یک نکته مهم در مورد تفاوت عشق آقایون با خانم ها را خدمتتون عرض کنم . گفتم که عشق با وصال به پایان میرسد . وصال در آقایون و خانم ها یک مقداری فرق میکند .یعنی اینکه اگر آقایی عاشق خانمی بشود هرچند در ضمن فراق به معشوق فکر میکند به اینکه معشوق را بدست بیاورد و به او برسد اما دقیقا به سکس فکر نمیکند اما اگر در خانه ای معشوق خلوت کند و معشوق هم راه دهد حتما با او سکس خواهد داشت و اگر این سکس کامل باشد و ادامه یابد معمولا به معنی وصال و پایان عشق است .اما در خانم ها معمولا سکس به معنی پایان عشق نیست . یعنی اگر کبرا خانم عاشق اصغر آقا باشد حتی اگر در لحظه ای که این دو به هم میرسند شاید کبرا خانم منتظر بوس و نوزاش اصغر آقا باشد و حتی اگر اصغر آقا زیاده روی کند و این دو سکس داشته باشند کبرا خانم بدش نیاید ولی حتی یک رابطه سکسی مداوم با معشوق هم نمیتواند برای خانم ها به معنی وصال و رسیدن به معشوق و پایان عشق باشد . معمولا کبرا خانم باید احساس کند که اصغر آقا مال او هست و اصغر آقا هم میخواهد که با او باشد . در مورد خانم های عاشق شده که حتی پس از ازدواج با معشوق مرد باز عشق ادامه یافته است چون زن مرد را هنوز تصاحب شده خویش نمیداند و یا از او جفا و یا بی وفایی میبیند و با این وجود عاشق اوست و میخواهد معشوق را مال خود کند . البته این جور عشق ها بعد از ازدواج زیاد طول نمیکشد و یحتمل به تنفر و انتقام منجر میشود .

.
دکترین عشق اوس پیمان - پیمان روشن ضمیر - مقاله - عشق - دکترین عشق ( دکترین اوس پیمان در مورد عشق )

حافظ به سعی اوس پیمان - دفتر اول شراب

دوشنبه, ژانویه 28th, 2008

این مقاله را در ادامه بحثی در سایت کلوب نوشتم و بعضی از اشارات درون مقاله مربوط به آن بحث است

سوره مائده آيه 90 : اى كسانى كه ايمان آورده ايد جز اين نيست كه شراب و قمار و بت ها و… ، برنامه هاى پليدى است از عمل شيطان ، دورى از آنها بر شما واجب است ، كه رستگارى شما در گرو دورى از آنهاست .

حافظ :
از چار چيز مگذر ، گر عاقلي و زيرك
امن و شراب بي غش ، معشوق و جاي خالي

حديث از پيامبر اسلام : شراب مادر همه بدي هاست

حافظ :
آن تلخ وش كه صوفي ام الخبائثش خواند
اشهي لنا و احلي ، من قبله العذارا

مطهري براي آنكه حافظ را آنگونه كه خود دوست دارد بشناساند در بحث حافظ شناسيش توصيه مي كند براي شناخت درست حافظ بايد كليد رمز واژه هاي آن را يافت و سپس اقدام به معني و تفسير ابيات حافظ كرد و نبايد به همان معني ظاهري كلمات توجه كرد و بعد از چنين مقدمه اي شروع كرد و هرچه خواست با كليد هاي رمز نگاري من در آوردي خود به خورد حافظ بدبخت كه دستش از همه جا كوتاست داد و چون خودش به عشق خودش رمز نگاريش كرده بود هر معني كه خواست از ابيات حافظ بيرون كشيد و دقيقا معني شعر حافظ شد همان چيزي كه حافظ به شدت بر عليه آن سخن گفته بود و از آن دوري ميكرد و تمام حقايق و اهداف واقعي حافظ پنهان ماند .
فرمولي كه در همه جهان رسم بر آن است ، آنگونه است كه اگر چيزي شامل عبارت هاي نامفهوم و به شدت پيچيده و گاهي كاملا غير قابل فهم بود ، اقدام به تحليل و تفسير و رمز گشايي مي كنند و براي اينكار از كليد هاي ويژه كه آن عبارت بوسيله آن كليد ها به رمز در آمده استفاده مي كنند تا سخن رمز دار آشكار شود اما از آنجا كه كاپتا غلام سينوهه پزشك فرعون معتقد بود در جهان چيزي كه هميشه خواهد بود انسانهاي احمق است بنا بر اين هميشه عده اي انسان باهوش نيز در جهان خواهند بود كه سعي مي كنند همه چيز هاي ساده و پرطرفدار و مطلوب اكثريت كه متعلق به گذشه است ، و ضد تفكر و مرام ايشان است را مصادره كنند و چون تفكر و ديدگاه و كلام بيان شده در آنان آنقدر ساده و واضح و روان است كه همه عوام و بخصوص احمق ها نيز ميتوانند حقيقت كلام را بفهمند ، اين هوشمندان شياد مخصوصا به احمق ها اينگونه ميقبولانند كه ارزش اين سخنان به پيچيدگي و دور از فهم بودن آن است و به‌به و چه‌چه مي كنند كه اگر شما توانستيد از اين سخنان آنچه ما ميگوييم و آنچه مصلحت امروز ما است را بفهميد بسيار با هوشيد و براي فهم آنچه ما ميگويم ( اصلا مهم نيست با اصل كلام صد و هشتاد درچه تناقض داشته باشه ) و براي در آوردن مفاهيم مورد نظر ما از سخنان گذشتگان شما بايد كليد رمز گشاي آن سخنان را بدانيد و نبايد به مانند ديگران خيال كنيد اين گزشتگان منطورشان همان چيزي بوده كه از كلامشان برداشت مي شود كه اين طرز فكر انسانهاي نادان و منحرف است و شما كه دانا و به دنبال حقيقت باطني و راستين هستيد بايد بدانيد كه اين گزاشتگان خدا بيامرز نيز دقيقا همين نظرات ما را داشتند اما سخنانشان را عمدا اينگونه سخت و پيچيده زده اند .

و بعد شما كم كم ياد ميگيريد كلام هاي ساده را به صورت سخت و پيچيده بخوانيد و گاهي براي پيچيده كردن كلام ساده صد برابر بيشتر از رمز گشايي همان كلام زور مي زنيد .
آري اگر دقت كنيد مي بنيد تلاش ايشان براي كشف حقيقت حافظ و ديدن و شنيدن آنچه واقعا مي گويد نيست ، كه فهم حقيقت كلام حافظ فقط با داشتن حداكثر يك لغت نامه دهخدا به سادگي حاصل مي شود بلكه تمام تلاش ايشان نه براي رمز گشايي بلكه براي رمز نگاري بر سخن حافظ است تا به هزار زور تفسير عجيب و غريب و من در آوردي و ربط دادن ابياتي كه شاعر خود قصد ربط آنها را نداشته است به هر زوري شده كلام را چنان پيچيده كنند و منطور را چنان در ابهامات عجيب و غريب فرو برند تا از آن پس خود بتوانند در رمز گشايي من درآوردي ترشان به هر كشف رمزي كه مي خواهند برسند و از آن روي است كه بنده پيش از اين نيز گفته ام ديگر فرقي نمي كند سخن و شعر مال حافظ باشد و يا مال ملانصرالدين .
شما آنچه ميخواهيد به آن برسيد را تحويل من دهيد تا بنده با تفسير ويژه خودم از سخنان ملانصردين به شما اثبات كنم ملانصردين نيز دقيقا منظورش هماني بوده كه شما ميگفتيد

عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده
سر فرو بردم در آنجا تا کجا سر بر کنم

شعر حافظ را بايد به حقيقت شعر عشق و رندي و طنز رندانه ناميد . مشخصه اصلي و بارز شعر حافظ عشق است و ابزار عشق .
بعد از آن رندي و طنز رندانه و سر فرو نياوردن به دنيا و عقبا را به وضوح در شعر او ميبينيم . و هرچه ديگر مي گويد در همين حول و حوش ميچرخد .

چه نسبت است به رندي صلاح و تقوا را
سماع وعظ كجا ، نغمه رباب كجاست

او فريب نمي خورد . اگر حافظ كل قرآن باشد . دانا تر و باسواد تر از مردمان عصر خويش است اما اين دانايي را اگر مهمل و بيهوده بداند ، خود توصيه مي كند تمام آنها را به شرابي بشويند ( استريليزه كنند ) كه فلك ديده كه در قصد دل دانا بود
دفتر دانش ما جمله بشوييد به مي .
كه فلك ديدم و در قصد دل دانا بود

پس تمام دفتر قرآني كه در سينه اوست با پياله اي كه دماغ را تر مي كند و فراغت آرد و انديشه بلا ببرد ، استرليزه و شسته مي شود

سرم به دنيي و عقبي فرو نمي آيد
عفاك الله از اين فتنه ها كه در سر ماست

نشانه ي رندي ، آزادگي و واقع بيني و زيركيست و سر فرو نياوردن به دنيا و عقبي و رهايي از قيد و بندها . و چه قيد و بندي بيهوده تر و بد تر از دين داري براي حافظ . و از آن رو است كه بارها اسباب نشاط دنيوي خويش را به وضوح در برابر ابزار نشاط وعده داده شده اخروي قياس ميكند . و با طنز ناب و رندانه خويش آن را به سخره مي گيرد و همه را تزوير و ريا خطاب مي كند .

دور شو از برم ای زاهد و بیهوده مگوی
من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

آيا مگر اسلام و يا هر دين ديگري غير از دين داران به آن دين ارزشي دارد ؟
مگر به غير از دين داران نشانه ديگري از آن دين بر روي زمين ميتوان يافت ؟
اگر شما فضا نورد نباشيد و نخواهيد آسماني بحث كنيد آيا به غير از دين داران و اعمال ايشان و ارزش ها و ضد ارزش هايشان كه به آن پايبندند و عمل مي كنند ، نشانه ديگري از آن دين يا مرام و مسكلك مي بينيد ؟

اين زاهد چه ميگفت ؟؟؟
آيا اين شيخ و زاهد و صوفي و مسجدي كه حافظ همه را با يك چوب مي راند و دامن خويش از همراه بودن با ايشان پاك مي كند ، غير از اسلام و دين و نماز و روزه و دوري از شراب خواري و پرهيز كاري و وعده بهشت و.. ساير دستورات مسلم دين حرف ديگري ميزند ؟
غير از اين نبود كه حافظ همه اينها را بيهوده گويي و تزوير ميدانست و انسان را بي نياز از اطاعت اين تزويز گويي ها ، و بي نياز از دل خوش كردن به بهشت وعده داده شده زاهد و صوفي .

من که امروزم بهشت نقد حاصل می‌شود
وعده فردای زاهد را چرا باور کنم

و در جاي ديگر از طنز مشهور و رندانه خود استفاده مي كند كه :

در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند
آدم بهشت روضه ی دار السلام را

و يا در جاي ديگر :
چمن حکایت اردیبهشت می گوید
نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت ( معني : وقتي چمن و بوستان در ماه ارديبهشت خود حكايت بهشت است هيچ آدم عاقلي به فكر نسيه بهشت اخروي نمي افتد و عيش نقد را كه طبق دستور دين موجب دور شدن از بهشت نسيه مي شود رها نمي كند تا شايد به بهشت نسيه كه معلوم نيست وجود داشته باشد يا خير برسد )

و دريغ از امروز كه همان بيهوده گوياني كه حافظ ايشان را به چوب طنز رندانه خويش ميراند و دست حيله گرشان را باز مي كرد ، باز با ظرفي از استدلال هاي تهي ميخواهند خواجه شيراز را هم مسلك خود نمايش دهند ، و هيچ چاره اي ندارند به غير از آنكه اعتراف كنند چون به شدت به حافظ علاقه دارند و با ابيات عاشقانه و طنز رندانه اش حال مي كنند و يا آنكه چون حافظ آنچنان در اوج شعر و ادب پرواز مي كند كه ديوان اشعارش در منزل هر ايراني پيدا مي شود ، پس مي خواهند او را ، هم مسلك خود قلم داد كنند و بر او خرقه مسلماني بپوشانند و او را از شراب دور كنند و به نماز و روز و بهشت نزديك كنند .
و در اين ميان گويي فرياد حافظ اين همه آخر به هرزه بود كه ميفرمود :

به خلدم دعوت ای زاهد مفرما
که این سیب زنخ زان بوستان به ( اي زاهد نمي خواهد مرا بهشتي كني ، منطورش با شما معني كنندگان و تفسير كنندگان بيهوده گوي جديد هم هست كه اين سيب زنخدان يار زميني از آن سيب بوستان بهشتي براي حافظ بهتر است )

و حال آنكه اصلا از خود نمي پرسند اين شراب خوردن حافظ چه عيب دارد و از چه رو پديد آمد و اين بدگويي هاي حافظ از زاهد و صوفي اصلا به چه دليل پديد آمد و مگر صوفي و زاهد به غير از آنچه بيهوده گويان امروز و بيهوده گويان گذشته تر مي گفتند چيزي ديگري براي ارائه داشتند و مگر غير از اين بود كه حافظ با همه اين بيهوده گي ها ميخواست مبارزه كند و به حقيقت فهميده بود كه نه تنها صوفي و زاهد و اهل تقوا ، بيهوده سخن مي گويند بلكه خود نيز به اين مهملاتي كه ميگويند بي توجه اند و به دستوراتش عمل نمي كنند و تنها قصد فريب خلق الله را دارند .

صوفي نهاد دام و در حقه باز كرد
بنياد چرخ با فلك حقه باز كرد

بازي چرخ بشكندش بيضه در كلاه
زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد

مصادره به مطلوب كردن حافظ توسط بيهوده گويان نيازمند آن است كه بيهوده گويان شاهد حافظ را نه شاهد زميني بلكه شاهد آسماني كه همانا خداوند و يا الله است بدانند و همه توصيفات ديگر را در راستاي توصيف او بيان كنند . جالب اينكه زيبا ترين سخن در رد اين گفته بي معني بيهوده گويان را يكي از عالمين اسلامي كه مخالف سر سخت انديشه هاي حافظ است و با تحقيق در اشعار حافظ پي به كافر بودن او برده است ميزند .

آیت الله سید ابوالفضل علامه برقعه ای از استادان سابق دانشگاه تهران و از منتقدين رژيم جمهوري اسلامي است و كتابي دارد كه خود بدون مجوز ارشاد آن را چاپ كرده است و در اين كتاب به تفصيل به اشعار حافظ پرداخته است . در قسمتي از كتاب در مورد رد سخن آنان كه شعر حافظ را عرفاني و آسماني ميدانند اينگونه گفته است :
” بسیاری از زشتی و فسق حافظ قابل تأویل نیست . شما میگوئید مقصود از رخ زیبا و شاهد رعنا که حافظ گفته ذات پاک خدا و تجلیات اوست .
اما چون با اشعار حافظ مراجعه می کنیم می بینیم او میگوید مقصود من مردان و زنان و مهوشان بشریست زیرا او میگوید پسران و مغبچه گان سرمست ( مغبچه اي ميگذشت راهزن دين و دل ) شنگول سیمین تن سیمین زقن ، سیمین بناگوش ( بت سيمين تن سيمين بنا گوش ) چابک کلهدار ، ترک قباپوش ،‌ دلیر بخون ، صنم ، جگر گوشه ی مردم ( كه چرا دل به جگر گوشه مردم دادم ) که با زر و سیم باید دست در کمر آنان نمود و هم آغوش شد ، همان دلبر دین بر دانش بر بیوفای جفا کار سنگین دل ستمکار ناخلف پیمان شکن کافردل سرگردان میخور کافر کیش کمان ابرو ”

من گدا هوس سرو قامتي دارم
كه دست در كمرش جز به سيم و زر نرود

آیا این نشانه ها کافی نیست در فهمیدن مقصود شاعر و آیا این نشانه ها در خداست ؟ و آیا چگونه میتوانید این کلمات را رفو یا تأویل کنید. . . و آنچه عرفا و شعرا برای خود اصطلاحات و تأویلات آورده اند رکیک و باطل است و تکرار الفاظ می و مطرب و زنار و دلبر عیار و غیره بر ضد اسلام و معرفت بلکه کفر و شرکست.”
چقدر خوب است انسان حتي اگر به انديشه غلطي باور دارد اما صادق باشد و شرم را هميشه همراه خود داشته باشد . اين عالم اسلامي از آن جمله افراد است كه صادقانه به جدال با حافظ بر خواسته است و مانند مطهري ها سعي نكرده با دغل و نيرنگ و فريب ، چهره اي متفاوت از حافظ نشان دهد تا بتواند حافظ را براي اسلاميون مصادره كند . بلكه اين عالم اسلامي با وفاداري به تمام انديشه هاي خود ، بدون پيش داوري به حافظ مراجعه كرده و حقيقت حافظ را با توجه و قياس با دانايي خود درك كرده است و از اين رو حافظ را كافر ناميده و حتي با حافظ وارد جدل شعري نيز شده است كه آن نيز خود حكايت زيبا و شيرين ديگريست كه چون به بحث مربوط ميشود در اينجا مي آورم .

حافظ غزلي دارد كه چند بيتش را در زير مي آورم :

من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم
محتسب داند كه من اين كارها كمتر كنم

من كه عيب توبه كاران كرده باشم بارها
توبه از مي وقت گل ديوانه باشم گر كنم

عهد و پيمان فلك را نيست چندين اعتبار
عهد با پيمانه بندم شرط با ساغر كنم

من كه امروزم بهشت نقد حاصل مي شود
وعده فرداي زاهد را چرا باور كنم

چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست
كج دلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر كنم

( البته در نسخهاي مختلف در اين شعر بين 9 بيت تا 19 بيت آورده شده است كه اين چند بيتي كه در بالا آمده در قديمي ترين نسخه حافظ وجود داشته و مورد تاييد همه محققين است و البته در تمام ديوان هاي چاپ شده در رژيم جمهوري اسلامي بيت يكي مانده به آخري ( من كه امروزم بهشت نقد…) حذف شده است و ديوان حافظي كه اين بيت در آن باشد در سالهاي اخير مجوز چاپ نگرفته است اما تقريبا در تمام ديوان هاي قبل از انقلاب موجود است )
جناب علامه برقعه اي غزلي را در جواب اين شعر حافظ سروده اند و در همان كتابي كه ذكر كردم ، آورده اند كه چند بيتش را كه در سايت گويا پيدا كردم در اينجا مي آورم :

من نه آن عبدم که ترک دين پيغمبر کنم
يا که ترک راه و رسم جد خود حيدر کنم
تو نه آن رندی که ترک شاهد و ساغر کنی ؟
من همان مردم که محو شاهد وساغر کنم
. . .
تو بهشت نقد گير و ما بهشت نسيه را
حافظ ار باور نداری من تو را کافر کنم
خاک بر فرق تو و بر دفتر پر کفر تو
کج دلم گر اعتقادی من بر اين دفتر کنم

حال از اين سخنان شيرين جناب علامه و مجادله ايشان با حافظ اگر بگذريم به حقيقت در مي يابيم كه معتقد به هر مرام و مسلكي كه باشيم و يا نباشيم اگر منصفانه به ديوان حافظ مراجعه كنيم و ابيات او را بخوانيم و ساده بخوانيم و به عمد پيچيده و تفسير دارش نكنيم ، حداكثر با كمك يك لغت نامه دهخدا به سادگي منظور كلام حافظ را درك مي كنيم و شكي در مورد زميني و واقعي بودن اصطلاحات بكار رفته در ديوان او به خود راه نمي دهيم و بيهوده او را نيز مانند خودمان فضا نورد نمي كنيم . بيهوده شاهدش را الله نمي ناميم و درد فراقش را درد رسيدن به الله نام نمي نهيم .
بيهوده غزل نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت را به حضرت محمد نسبت نمي دهيم .
بيهوده شراب او را شراب عرفاني نام نمي نهيم كه بسيار بي انصافي است كه حافظ را كه شراب خوار قهاري بوده و به عمد با تمام اصطلاحات زميني شراب خواري كه در ديوان هيچ شعار ديگري با معاني عرفاني بكار نرفته ( ثلاثه غساله ، تارم تاك ، …) شعرش را ذينت داده ، او را مست از شراب خدا و جلوه هاي حق بدانيم و او را مي خواره به آواز بلند ندانيم .
اساسا اين دور كردن حافظ از شراب زميني كه توسط انگور درست مي شود ناشي از بد فهمي ما از وجود شراب و خيال باطل ما مبني بر نامناسب بودن شخصيت انسان شراب خوار نيز دارد و حال آنكه مضرات شراب از نمك و قند كمتر و خواصش از آنها بيشتر است و البته مسلم است افراط در هر چيز مضرراتي دارد كه اين قائده شامل شراب نيز مي شود .

ميدمد صبح و كله بست صحاب
الصبوح الصبوح يا اصحاب

مي چكد ژاله بر رخ لاله
المدام المدام يا احباب ( مدام در اينجا به معني شراب است )

بر رخ ساقي پري پيكر
همچو حافظ بنوش باده ناب

شراب چيست ؟
شراب از نوشیدنی‌های الکلی است که از تخمير انگور به‌دست می‌آید. مزه اش تلخ و خوش مزه است و بهتر است بخوريد تا بفهميد چي هست . بنده در هر دادگاهي حاضرم شهادت دهم همه انسان ها بدون استثنا خوردن شراب را دوست خواهند داشت ، و اين را بارها به تجربه ثابت كرده ام . ( شراب را با عرق و وتكا و… اشتباه نگيريد )
” اگرچه از میوه‌های دیگر نیز شراب ساخته می‌شود ولی واژه شراب بدون ذکر نام میوه تقریباً همیشه به معنی شراب انگور است. ” “”از ويكي پديا”"

در فرانسه از بچه 5 ساله تا پيرمرد 90 ساله به همراه غذا شراب ميخورند . در بسياري ديگر از كشور ها نيز شراب خوردن به همراه غذا تا همين حد مرسوم است .
همانطور كه همه ميدانيد شراب يكي از خوراكي هاي مقدس در ايران باستان و تا قبل از ورود اسلام بوده است و حتي از اجزا اصلي سفره هفت شين بوده كه بعد از اسلام به هفت سين تغيير نام يافته و همه اين تغيير بخاطر حذف شراب بوده است .
” شيخ الرئيس ابوعلی سينا (که شراب را در حد افراط می نوشيده) در رساله پزشکی خود موسوم به “قانون” شرح مفصلی در بيان فوايد شراب و خواص طبی آن دارد “رسالة في سياسة البدن وفضائل الشراب” .”"از سايت گويا”"

شيراز از دير باز مركز شراب ايران و جهان بوده . شهرت شهر شيراز در شراب تا امروز ادامه دارد و در حال حاضر يكي از مشهور ترين مارك هاي شراب توليد شده در فرانسه كه ژاك شيراك ريس جمهور سابق فرانسه از علاقه مندان آن نوع شراب است ماركي به نام shiraz است . شراب شيراز كه يك مدل استاندارد و پذيرفته شده شراب در جهان است تحت همين نام در چندين كارخانه شراب سازي اروپا و استراليا توليد مي شود و به همه جا جهان صادر مي شود
شهرت شراب شيراز به حدي است كه اگر هم اكنون به بخش انگليسي دايرت المعارف ويكي پديا مراجعه كنيد مشاهده ميكند مقاله مفصلي در مورد انگور و شراب شيراز در آن وجود دارد
http://en.wikipedia.org/wiki/Shiraz_(grape)

با جستجويي كه در دو سايت معتبر در اشعار حافظ انجام دادم مشاهده كردم كلمه شراب به همان معني كه در دايرت المعارف ويكي پديا آمده 82 تا 90 بار ( بسته به نسخه ) تكرار شده است

كلمه شرب به معني نوشيدن شراب 4 بار آمده است

كلمه مي به دليل نوع كلمه ، بدست آوردن تعداد دقيق آن ممكن نبود شايد بيش از 300 بار اما مسلما تعداد تكرار مي به مراتب بيش از شراب است . دهخدا و معين مي را اينگونه معني كرده اند : ” شراب انگوري ”

كلمه مست و مستي 190 بار تكرار شده است . در لغت نامه دهخدا اين گونه معني شده : ” شراب خواره اي که شراب در وي اثر کرده باشد. دگرگون شده از آشاميدن مي ”

كلمه پياله 27 بار در ديوان حافظ آورده شده است . در لغت نامه دهخدا در معني پياله اين آمده است : ” کاسه خرد که در آن شراب خورند و آن ازشيشه و بلور بوده است ”

كلمه دُرد و دُردي و دردي كش 45 بار آمده است . در لغت نامه دهخدا درد اينگونه معني شده است : “رسوب و ته نشست مايعات ، به ويژه شراب . ته شراب ”

كلمه ساغر 46 بار در ديوان حافظ آمده است . در لغت نامه دهخدا ساغر اينگونه معني شده است : ” پياله شراب خواري ”

كلمه صبوح و صبوحي 19 بار آمده است . در لغت نامه دهخدا اينگونه معني شده است : ” شرابي كه به وقت بامداد خورده مي شود ، به وقت صبح شراب خودن ”

كلمه دختر رز 11 بار آمده است . در لغت نامه دهخدا اينگونه معني شده است : ” دختر انگور ، شراب انگوري ، شراب لعل ”

كلمه عنب 3 بار آمده . در لغت نامه دهخدا اينگونه معني شده است : ” انگور تازه ، ميوه تاك . آب عنب : شراب ”

كلمه باده 116 بار در ديوان حافظ آمده است . در لغت نامه دهخدا اينگونه معني شده است : ” شرابي که خام از خم برآورده استعمال نمايند ، منسوب به باد است چه باد غرور را گويند و خوردن شراب نيز غرور مي آورد . ”

كلمه خمر 2 بار آمده است . در لغت نامه دهخدا معني شده است : ” شراب ”

كلمه ساقي 159 بار آمده است . در لغت نامه دهخدا اينگونه معني شده : ” آنكه آب و يا شراب به ديگران مي دهد ، پياله گردان ، باده دهنده ”

كلمه مدام دو معني دارد . يكي به معني مرسوم امروزي آن يعني مداوم و ادامه دار و ديگري به معني شراب و مي انگوري است كه بنده شخصا بيت بيت موارد را بررسي كردم و 8 مورد را يافتم كه دقيقا معني شراب را مي رساند و در موارد ديگر ايهام وجود دارد و جاي شك است
كلمات ديگري همچون صهبا ، رطل ، كوزه ،

حال با توجه به لغت نامه اي كه در بالا تهيه شده است ، محقق حافظ پژوه مي تواند وارد ديوان حافظ شود و بر اساس معني بيت به اين مسائله پي ببرد كه منظور حافظ از شراب چه نوع شرابي بوده است .
بنده منكر آن نمي شوم كه شراب جزو ابزار شعر فارسي از قرن 4 به بعد بوده ( از قبل از قرن چهارم نمي توان موردي را پيدا كرد كه شراب معني غير از شراب انگوري داشته باشد ) اما از قرن چهارم به بعد گاها شاعران به عنوان ابزار از بعضي از كلمات بالا از جمله شراب استفاده كرده اند كه در جاهايي كه معني غير از شراب انگوري و مست كننده مي دهد ، بر اساس معني بيت به وضوح مشخص است و حداكثر مي توان كلمه شراب در آن ابيات را شامل ايهام دانست .

اما شراب در شعر حافظ چگونه بوده است .
حافظ نيز در مواردي بنا به نياز شعر ، از شراب استفاده ابزاري كرده است اما در اكثر موارد به وضوح شراب و مي و خمر و صبوح و دُرد شعر حافظ به معني واقعي و روزمره آن به كار برده شده است . البته استفاده ابزاري از كلمه شراب و يا ساقي در اندكي از موارد ، به معني آسماني و عرفاني كردن اين كلمات نبوده بلكه همانطور كه گفتم بنا به نياز شعر و بنا بر پذيرش آنكه اين كلمات علاوه بر معني اصليشان ، جزو ابزار ادبيات فارسي نيز مي باشند ، حافظ گاهي بر حسب نياز از آنها استفاده ابزاري كرده است .

اما نكته مهمي كه خواننده حقيقت جو بايد به آن توجه داشته باشد آن است كه اگر در كل ديوان حافظ تنها يك بيت پيدا شود كه به وضوح آن بيت شراب انگوري را نشان دهد همان يك بيت براي دريافت منظور و معني كردن ساير ابيات كافيست . زيرا به طور مطلق معني شراب مشخص و معين است و به طور اساسي و پيش فرض بدون هيچ زور زدن اضافي هر وقت در هر سخن يا شعري كلمه شراب آورده مي شود بايد به شراب انگوري معني شود مگر آنكه شاعر يا خواننده بر اساس شعر بتواند به وضوح اثبات كند كه شاعر منظور ديگري داشته است كه در آن صورت نيز اگر هر دو معني استنباط شود شعر دچار ايهام در معني خواهد شد .

حال در چنين حالتي اگر بتوان حتي يك مورد را نشان داد كه شاعر از عمد معني شراب را از نوع شراب انگوري بكار برده است اصل مسلم بر آن خواهد شد كه ساير ابيات را نيز با همان مفهوم معني كنيم . البته خلاف اين اصل مصداق ندارد يعني اگر بتوان يك يا ده بيت را اثبات كرد كه منظور شاعر از شراب چيزي غير از شراب انگوري بوده است آن ده مورد خللي در معني كردن ساير ابيات با معني شراب انگوري وارد نمي كند .

با توجه به پذيرش اين سخنان بنده كه خواننده و ساير دوستان كه ميخواهند بحث را ادامه دهند چاره اي به غير از پذيرش پاراگراف بالا ندارند ، بنده نگاهي به ابيات بكار رفته در ديوان خواهم انداخت :

حافظ پس از آنكه در مستي ، سمرقند و بخارا را يك جا بخشش مي كند و بنده شك ندارم سراينده چنين ابيات نابي حتما بايد چند پيكي زده باشد در ادامه اينگونه مي گويد

بده ساقي مي باقي كه در جنت نخواهي يافت
كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا را ( ميبينيد كه در اينجا نه محتسبي در كار است و نه نشاني از شيخ و شهنه ديده مي شود و باز حافظ به وضوح توصيف مي كند كه آن مي كه در شيراز تهيه مي شود خيلي بهتر است از آن مي وعده داده شده كه قرار است در جنت به انسان بنوشانند كه حداقل آن است كه در آن جنت جايي به با صفايي ركناباد و گلگشت مصلاي شيراز نمي توان پيدا كرد . تنها يك آدم صد در صد غير معتقد به بهشت و روز قيامت ميتوانيد اينگونه لطيف و زيركانه هم به شراب زميني گواهي دهد و هم رندانه بي اعتقادي خود را به جنت وعده داده شد در همان كتابي كه شراب زميني را رد مي كند ، نشان دهد )

كنون به آب مي لعل خرقه مي شويم
نصيبه ازل از خود نمي توان انداخت ( نشان مي دهد كه حافظ شراب را مقدس و پاك و پاك كننده آلودگي ها ميدانسته كه اين تفكر پاك كنندگي شراب قبل از اسلام در ايران بسيار رايج بوده است . پس بر خلاف نظر آنان كه مي گويند حافظ شراب را نيز ناپاك ميدانسته و خرقه را ناپاك تر ، بايد گفت كه هيچ انسان عاقلي چيز آلوده اي را با چيز ناپك ديگري نمي شويد و اگر حافظ معتقد به گناه آلود و يا ناپاك بودن شراب داشت حتما وسيله بهتري را براي شستن خرقه زرق و ريا پيدا مي كرد .)

چون پياله دلم از توبه كه كردم بشكست
همچو لاله جگرم بي مي و خمخانه بسوخت ( حافظ هيچوقت توبه كننده خوبي نبوده است . بخصوص توبه از شراب را هرگز بر نمي تابد و در بيت زير نيز از توبه و مدتي شراب نخوردن با ناراحتي ياد مي كند كه چند وقتي شراب نخورده و و جگرش دارد مي سوزد زيرا براي درد دوري دلبر دواي بهتري سراغ ندارد . مسلم است كه اگر منظورش شراب عرفاني و آسماني بود ديگر شامل توبه و نخوردن نمي شد و اگر دلبر نيز دلبر آسماني بود كه در دوريش داشت ميسوخت پس نيازي به شراب زميني براي آرام كردن درد فراق نداشت . در آخر اين بيت هم به خودش توصيه ميكنه يه چند پيكي بزنه كه داره صبح ميشه . ترك افسانه بگو حافظ و مي نوش دمي . كه نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت )

برسان بندگي دختر رز گو به در آي
كه دم همت ما كرد ز بند آزادت ( در اين غزل نشان مي دهد يه مدتي به گير به گير بوده و حالا عيد شده و يحتمل با تلاش اصلاح طلب ها شراب هم آزاد شده و احتمال بيشتر اين شعر را بايد در عيد رمضان گفته باشد كه بعد از يك ماه ممنوعيت شراب خواري حال مجلسي بر پا شده و به رسم آن زمان شيراز حتي آنان كه روزه دار بودند در عيد رمضان به شكرانه پايان ماه روزه شراب مينوشيدند و حافظ اين مجلس شراب خوري را به بركت همت خود ميداند كه برپا گشته است . جالب آنكه هنوز بنده روزه داران و نماز خوانهايي را در شيراز ميشناسم كه تنها در ماه محرم و رمضان شراب نمي خورند و باقي ماها پياله از دستشان نمي افتد . البته حافظ به نشانه ديگر ابيات از اين دسته نبوده است و هميشه با ديد انتقادي و گاهي با طنز رندانه ، به ممنوعيت شراب در ماه حرام اشاره كرده است كه چند بيت زير از آن دسته است :

ساقي بيار باده كه ماه صيام رفت
دركش قدح كه موسم ناموس و نام رفت ( ماه روزه داري تمام شد پس ساقي شراب را بياور )

ماه شعبان منه از دست قدح كاين خورشيد
از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد ( ميبينيد كه حافظ به جاي آنكه با روزه به استقبال ماه رمضان برود ، توصيه ميكند در ماه شعبان كه آخرين فرصت است تا آنجا كه ميتوانند شراب بخورند و قدح از دستشان نيافتد كه اگر رمضان شروع بشه بگير بگير راه ميفته و خيلي از ساقي ها و ميخانه ها تعطيل ميشه و ديگه تا شب عيد رمضان شراب گير نمياد . رندي حافظ و طنز رندانه او در اين بيت مشهود است )

زان مي ناب كزو پخته شود هر خامي
گرچه ماه رمضان است بياور جامي ( نشان مي دهد كه حافظ حرمت ماه حرام را نيز نگه نمي داشته و نگراني او در ابيات قبلي به دليل كم ياب شدن شراب بوده است نه به دليل معتقد بودن به شراب نخوردن در ماه رمضان كه از ساقي ميخواهد گرچه ماه رمضان است جامي بياورد و اين مقابله به وضوح شراب زميني را نشان ميدهد زيرا اگر منظور شراب عرفاني بود نيازي به بكار بردن كلمه ( گرچه ) نداشت . )

روزه يك سو و شد و عيد آمد و دلها برخواست
مي ز ميخانه بجوش آمد و مي بايد خواست ( واقعا من نمي دانم عده اي با چه رويي مي و شراب شعر حافظ را غير زميني ميدانند و بعد از خود نمي پرسند چرا حافظ در هيچ جا بدون اشاره به شراب به رمضان اشاره نكرده است . آيا رمضان در نظر يك فرد روزه دار و مسلمان نشانه بهتري از ممنوع بدن و قحطي شراب ندارد ؟؟ و آيا اين نشانه آن نيست كه حافظ به غير از مسائله ناياب شدن شراب هيچ اهميت ديگري براي اين ماه قائل نبوده است ؟ )

حديث حافظ و ساغر كه مي زند پنهان
چه جاي محتسب و شحنه ، پادشه دانست ( باز جاي هيچ سخني نمي ماند . معني بيت : وقتي پاشاه از مشروب خوردن من خبر دارد “و احتمالا شاه شجاع را ميگويد كه هم پياله حافظ بود” ديگه محتسب و شهنه كيلويي چنده كه من بخوام از ترسشون يواشكي بخورم . )

آن تلخ وش كه صوفي ام الخبائثش خواند
اشهي لنا و احلي ، من قبله العذارا ( اگر تمام ابياتي كه در ديوان حافظ كلمه شراب در آن به كار رفته است ايهام داشت و شراب خور بودن حافظ را با استناد به آن ابيات نمي توانستيم ثابت كنيم ، همين يك بيت براي اثبات علاقه بي حد و حصر حافظ به شراب كافي بود . در اين بيت حافظ به حديث پيامبر اشاره ميكند و با لطيف ترين طنز رندانه خويش در توصيف شراب آن را رد مي كند . پيامبر اسلام مي فرمايد : شراب مادر همه بدي ها است . و حافظ در اين بيت پاسخ مي دهد كه آن تلخي كه صوفي آن را مادر همه بدي ها ميخواند در نزد ما از بوسه زيبارويان هم شيرين تر است . )

زاهد شراب كوثر و حافظ پياله خواست
تا در ميانه خواسته كردگار چيست ( مقابله شراب كوثر و شراب عرفاني با شراب زميني توسط حافظ نشان دهنده آن است كه چيزي كه حافظ ميخواهد همين شراب تلخ انگوري زميني است تا خدا چي بخواد .. البته اگر كسي نياد اين حرف خنده دار را بزند كه چون گفته خواسته كردگار چيست پس يعني به دنبال شراب الهي بوده است . در حالي كه اين اصطلاح بكار برده توسط حافظ تاثيري رد معني بيت ندارد و مثل آن شعر لس آنجلسي مي ماند كه ميگه : خدا قسمت بكنه براي شما ايشالله . يكيشون خيلي خوبه همگي بگيد ماشالله .. قرش بده . پس اين ايشالله و ماشالله گفتن ها نشانه دين داري نيست بلكه جزو اصطلاحات رايج جامعه است و تاثيري در اصل معني بيت ندارد . و يا در جاي ديگر باز مقايسه مي كند :
بيا اي شيخ و در خمخانه ما
شرابي خور كه در كوثر نباشد
و در ادامه به شيخ توصيه ميكند اوراق دفتر قرآن را به مي بشويد كه علم عشق در دفتر نباشد

زاهد اگر به حور و قصور است اميدوار
ما را شراب خانه قصور است و باده حور ( مسلم اين مقابله ها و در برابر هم قرار دادن يار زميني و شراب خانه زميني در برابر شراب خانه و حوز الهي شكي در خواننده جوياي حقيقت در مورد جنس شراب حافظ باقي نمي گذارد )

چهل سل رنج و غصه كشيديم و عاقبت
تدبير ما به دست شراب دو ساله بود ( اين شراب دو ساله را همه ميفهمند چي است و نياز به تفسير و تدبير ندارد . يعني بعد چهل سال آخرش باز پناه بر همان شراب دو ساله كه فراغت آرد و انديشه بلا ببرد . )

برو معالجه خود كن اي نصيحت گو
شراب و شاهد شيرين كه را زياني داد ( به قول صمد آقا : از اينم بيتر ؟ )

دي عزيزي گفت حافظ مي خورد پنهان شراب
اي عزيز من نه عيب آن به كه پنهاني بود ( اين هم شهادتي ديگر به شراب خواري حافظ در زمان حافظ و جواب رندانه و طنز حافظ … )

شراب خانگي ترس محتسب خورده
به روي يار بنوشيم و بانگ نوشانوش ( يكي از غزليات زيبا و پر از انرژي حافظ همين غزل است كه در زمان مرگ شاه محمود مشهور به محتسب و به سلطنت رسيدن شاه شجاع كه دوست و هم پياله حافظ بود سروده شد كه دوست دارم در مورد چند بيتش توضيح دهم ، بخصوص آنكه تا به حال توصيح مناسي در مورد آن نخواندم و نياز به معني چند بيت اين غزل را احساس ميكنم .
اين غزل اينگونه آغاز مي شود :
سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش
كه دور شاه شجاع است ، مي دلير بنوش ( در زمان امير مبارزالدين محمد كه حافظ در اشعارش او را محتسب خطاب ميكرد خفقان مذهبي شديدي بر شيراز حاكم بود و پس از كنار رفتن محمود و در زمان حكومت شاه شجاع كه پسر امير مبارزالدين بود تمام آن خفقان ها برداشته شد و حافظ از شوق ديدن روزگار جديد اين غزل را سرود . و به اولين چيزي كه اشاره ميكند آزاد شدن شراب نوشي در زمان شاه شجاع است كه روايت هاي بسياري در مورد دوستي صميمانه اي بين او و حافظ و هم پياله بودن اين دو وجود دارد . )
شراب خانگي ترس محتسب خورده
به روي يار بنوشيم و بانگ نوشانوش ( آن شرابي كه در زمان حاكم قبلي ( محتسب ) در خانه پنهان ميشديم و با ترس مينوشيديم را حال در در ملعه عام و در كنار يار و به سلامتي هم به بانگ بلند مينوشيم . اين به سلامتي ، بگو نوش خيلي در شراب خوردن نكته مهمي است و همچنين در كنار داشتن يار زيبا رو . كه حافظ در جاهاي ديگري نيز به اين نكته اشاره كرده است مثلا گفته است : ساقي و مطرب و مي جمله مهياست ولي . عيش بي يار مهيا نشود يار كجاست .. و در زمان شاه شجاع امكان شراب نوشي در كنار يار فراهم شد . )
ز كوي ميكده دوشش به دوش ميبردند
اما شهر كه سجاده ميكشيد به دوش ( امير مبارزالدين محمد را امام شهر نيز ميگفتند و حافظ با طنز بي نطير خويش مرگ او را مورد تمسخر قرار ميدهد كه امامي كه هميشه سجاده بر دوش داشت حال مرده است و تابوت او را كه حمل ميكردند از كوي ميكده گذشتند تا به گورستان شيراز برسند و اين لطيفه كه سجاده به دوش را به دوش حمل ميكردند و از كوي ميكده عبور دادند را اينگونه در اين بيت نقل ميكند )

اين خرقه كه من دارم در رهن شراب اولي
وين دفتر بي معني ، غرق مي ناب اولي ( معني : بهتر از خرقه را گروه بگذارم و با پولش شراب بگيرم و بهتر است اين دفتر ( در اكثر جاها در شعر حافظ منظور از دفتر قرآن است ) را با مي ناب بشويم و پاك كنم . اين شستن با مي را هم بارها براي قرآن و هم براي خرقه بكار برده است مثلا در جاي ديگر ميگويد : دفتر دانش ما جمله بشوييد به مي … يا در جاي ديگر : خداي را به مي ام شستوشوي خرقه كنيد . و يا جاي ديگر : چون صبا مجموعه گل را به آب و رنگ شست ، كج دلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر كنم )

در همه دير مغان نيست چو من شيدايي
خرقه جايي گروه باده و دفتر جايي ( معني بيت : در همه دير مغان ” كو خود تفاسير گوناگوني برايش بيان شده ” كسي چون من شيفته و آشفته پيدا نمي كني چنان كه خرقه را در جايي و كتاب قرآنم را در جاي ديگر گروه گذاشته ام و با آن باده خريده ام … و در ادامه همين غزل مي گويد : كشتي باده بياور كه مرا بي رخ دوست . گشته هر گوشه چشم از غم دل دريايي . اين غزل زيبا را حتما با صداي شجريان دانلود كنيد و گوش كنيد . در جاي ديگر هم از ناچاري براي فروش سجاده در جهت خريد شراب گله ميكند : نيست در كس كرم و وقت طرب مي گذرد ، چاره آن است كه سجاده به مي بفروشيم )

زاهد و عجب و نماز و من و مستي و نياز
تا تو خود را ز ميان با كه عنابت باشد ( باز مقابله را ميبينيم و باز اين مقابله بي اساس بودن حرف بيهوده گويان در مورد عرفاني بودن مستي حافظ را اثبات مي كند . از آن مهمتر كه در ابتداي اين غزل ميگويد : من و انكار شراب اين چه حكايت باشد ، غالبا اين قدرم عقل و كفايت باشد )

با مرگ و روز آخرت نيز شوخي ميكند و قيامت و روز حشر نيز از طنز رندانه او در امان نمي ماند و باز بوي شراب مي آيد :

پياله بر كفنم بند تا سحرگه حشر
به مي ز دل ببرم حول روز رستاخيز ( در كفن من پياله شراب بگذاريد تا در روز رستاخيز كه خدا حساب و كتاب ميكند و من از مجازات آنجا حول برم ميداره به خوردن شراب بر تمام آن ترس ها غلبه كنم )

و آنجا كه وصف حال معشوق خويش ميكند باز بوي مي مي آيد :

زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب مست
پيرهن چاك و غزل خوان و صراحي در دست
نرگسش عربده جوي و لبش افسوس كنان
نيمه شب دوش به بالين من آمد بنشست

و يا در جاي ديگر :
لب از ترشح مي پاك كن ز بهر خدا
كه خاطرم به هزارن گنه مسسوس شدم

و اما يك نكته هم در مورد تحليل گراني كه به عمد حافظ را غلط معنا مي كنند بگويم :
باده نوشي كه در او روي و ريايي نبود
بهتر از زهد فروشي كه در او روي و رياست ( متاسفانه آن تفسير گران گاهي نادان و گاهي مغرض از آنجا كه ديوان حافظ سر شار از شراب و عشق و شباب و رندي است ، براي اثبات سخنان بي معني خود به چنين ابياتي اشاره مي كنند و مي گويند كه حافظ باده نوشي را سلاحي در برابر زهد فروشي قرار داده است وگرنه خودش باده نوش نبوده است و اين وگرنه را نمي دانم از كجا در مي آورند كه حتي به فرض صحيح بودن آنكه حافظ با توجه به بيزار بودن از زهد و تقوا و شيخ و قضاي و مفتي و صوفي .. عمل بي خود و بي فايده آنان را در برابر عمل خود كه شراب خوردن و رندي است قرار دهد . اين چه ربطي به سخن بي معني اين افراد خوهد داشت ؟ اگر حافظ همه زهد ها را ريايي نمي دانسته و تنفرش فقط و فقط از زهد هايي ريايي بوده است و براي زهد و تقوا تقسيم بندي قائل بوده چرا با صلاح زهد واقعي و دين داري واقعي به جنگ زهد ريايي نرفته است . حافظ به وضوح همه زهد ها و زاهدان و صوفي ها را با يك چوب ميراند و همه زهد ها را ريايي ميداند و كوچكترين اعتقادي به اين حرفهاي بيهوده نداشته است و خواننده منصف با خواندن ديوان او ، به درستي سخن من پي مي برد )

از همين دست :
خرقه پوشي من از غايت دين داري نيست
پرده اي بر سر صد عيب نهان ميپوشم

صراحي ميكشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب كز آتش اين دلق در دفتر نمي گيرد ( در زير دلق يا همان خرقه من صراحي قايم كرده ام و مردم خيال مي كنند كه كتاب قرآن را در زير آن دارم حمل مي كنم …)

در آستين مرقع پياله پنهان كن
كه موسم ورع و روزگار پرهيز است

، در مجال بعد به معشوق و شاهد و يار در شهر حافظ خواهم پرداخت باشد كه بتوانم غباري كه به عمد عده اي بر چهره حافظ نشانده اند را بزدايم و نقاب از رخ انديشه او باز كنم و باقيش همت خواننده است و قدرت درك و فهم او .
تو و طوبي و ما و قامت يار
فكر هر كس به قدر همت اوست