سوره مائده آيه 90 : اى كسانى كه ايمان آورده ايد جز اين نيست كه شراب و قمار و بت ها و… ، برنامه هاى پليدى است از عمل شيطان ، دورى از آنها بر شما واجب است ، كه رستگارى شما در گرو دورى از آنهاست .
حافظ :
از چار چيز مگذر ، گر عاقلي و زيرك
امن و شراب بي غش ، معشوق و جاي خالي
حديث از پيامبر اسلام : شراب مادر همه بدي هاست
حافظ :
آن تلخ وش كه صوفي ام الخبائثش خواند
اشهي لنا و احلي ، من قبله العذارا
مطهري براي آنكه حافظ را آنگونه كه خود دوست دارد بشناساند در بحث حافظ شناسيش توصيه مي كند براي شناخت درست حافظ بايد كليد رمز واژه هاي آن را يافت و سپس اقدام به معني و تفسير ابيات حافظ كرد و نبايد به همان معني ظاهري كلمات توجه كرد و بعد از چنين مقدمه اي شروع كرد و هرچه خواست با كليد هاي رمز نگاري من در آوردي خود به خورد حافظ بدبخت كه دستش از همه جا كوتاست داد و چون خودش به عشق خودش رمز نگاريش كرده بود هر معني كه خواست از ابيات حافظ بيرون كشيد و دقيقا معني شعر حافظ شد همان چيزي كه حافظ به شدت بر عليه آن سخن گفته بود و از آن دوري ميكرد و تمام حقايق و اهداف واقعي حافظ پنهان ماند .
فرمولي كه در همه جهان رسم بر آن است ، آنگونه است كه اگر چيزي شامل عبارت هاي نامفهوم و به شدت پيچيده و گاهي كاملا غير قابل فهم بود ، اقدام به تحليل و تفسير و رمز گشايي مي كنند و براي اينكار از كليد هاي ويژه كه آن عبارت بوسيله آن كليد ها به رمز در آمده استفاده مي كنند تا سخن رمز دار آشكار شود اما از آنجا كه كاپتا غلام سينوهه پزشك فرعون معتقد بود در جهان چيزي كه هميشه خواهد بود انسانهاي احمق است بنا بر اين هميشه عده اي انسان باهوش نيز در جهان خواهند بود كه سعي مي كنند همه چيز هاي ساده و پرطرفدار و مطلوب اكثريت كه متعلق به گذشه است ، و ضد تفكر و مرام ايشان است را مصادره كنند و چون تفكر و ديدگاه و كلام بيان شده در آنان آنقدر ساده و واضح و روان است كه همه عوام و بخصوص احمق ها نيز ميتوانند حقيقت كلام را بفهمند ، اين هوشمندان شياد مخصوصا به احمق ها اينگونه ميقبولانند كه ارزش اين سخنان به پيچيدگي و دور از فهم بودن آن است و بهبه و چهچه مي كنند كه اگر شما توانستيد از اين سخنان آنچه ما ميگوييم و آنچه مصلحت امروز ما است را بفهميد بسيار با هوشيد و براي فهم آنچه ما ميگويم ( اصلا مهم نيست با اصل كلام صد و هشتاد درچه تناقض داشته باشه ) و براي در آوردن مفاهيم مورد نظر ما از سخنان گذشتگان شما بايد كليد رمز گشاي آن سخنان را بدانيد و نبايد به مانند ديگران خيال كنيد اين گزشتگان منطورشان همان چيزي بوده كه از كلامشان برداشت مي شود كه اين طرز فكر انسانهاي نادان و منحرف است و شما كه دانا و به دنبال حقيقت باطني و راستين هستيد بايد بدانيد كه اين گزاشتگان خدا بيامرز نيز دقيقا همين نظرات ما را داشتند اما سخنانشان را عمدا اينگونه سخت و پيچيده زده اند .
و بعد شما كم كم ياد ميگيريد كلام هاي ساده را به صورت سخت و پيچيده بخوانيد و گاهي براي پيچيده كردن كلام ساده صد برابر بيشتر از رمز گشايي همان كلام زور مي زنيد .
آري اگر دقت كنيد مي بنيد تلاش ايشان براي كشف حقيقت حافظ و ديدن و شنيدن آنچه واقعا مي گويد نيست ، كه فهم حقيقت كلام حافظ فقط با داشتن حداكثر يك لغت نامه دهخدا به سادگي حاصل مي شود بلكه تمام تلاش ايشان نه براي رمز گشايي بلكه براي رمز نگاري بر سخن حافظ است تا به هزار زور تفسير عجيب و غريب و من در آوردي و ربط دادن ابياتي كه شاعر خود قصد ربط آنها را نداشته است به هر زوري شده كلام را چنان پيچيده كنند و منطور را چنان در ابهامات عجيب و غريب فرو برند تا از آن پس خود بتوانند در رمز گشايي من درآوردي ترشان به هر كشف رمزي كه مي خواهند برسند و از آن روي است كه بنده پيش از اين نيز گفته ام ديگر فرقي نمي كند سخن و شعر مال حافظ باشد و يا مال ملانصرالدين .
شما آنچه ميخواهيد به آن برسيد را تحويل من دهيد تا بنده با تفسير ويژه خودم از سخنان ملانصردين به شما اثبات كنم ملانصردين نيز دقيقا منظورش هماني بوده كه شما ميگفتيد
–
عشق دردانه است و من غواص و دریا میکده
سر فرو بردم در آنجا تا کجا سر بر کنم
شعر حافظ را بايد به حقيقت شعر عشق و رندي و طنز رندانه ناميد . مشخصه اصلي و بارز شعر حافظ عشق است و ابزار عشق .
بعد از آن رندي و طنز رندانه و سر فرو نياوردن به دنيا و عقبا را به وضوح در شعر او ميبينيم . و هرچه ديگر مي گويد در همين حول و حوش ميچرخد .
چه نسبت است به رندي صلاح و تقوا را
سماع وعظ كجا ، نغمه رباب كجاست
او فريب نمي خورد . اگر حافظ كل قرآن باشد . دانا تر و باسواد تر از مردمان عصر خويش است اما اين دانايي را اگر مهمل و بيهوده بداند ، خود توصيه مي كند تمام آنها را به شرابي بشويند ( استريليزه كنند ) كه فلك ديده كه در قصد دل دانا بود
دفتر دانش ما جمله بشوييد به مي .
كه فلك ديدم و در قصد دل دانا بود
پس تمام دفتر قرآني كه در سينه اوست با پياله اي كه دماغ را تر مي كند و فراغت آرد و انديشه بلا ببرد ، استرليزه و شسته مي شود
سرم به دنيي و عقبي فرو نمي آيد
عفاك الله از اين فتنه ها كه در سر ماست
نشانه ي رندي ، آزادگي و واقع بيني و زيركيست و سر فرو نياوردن به دنيا و عقبي و رهايي از قيد و بندها . و چه قيد و بندي بيهوده تر و بد تر از دين داري براي حافظ . و از آن رو است كه بارها اسباب نشاط دنيوي خويش را به وضوح در برابر ابزار نشاط وعده داده شده اخروي قياس ميكند . و با طنز ناب و رندانه خويش آن را به سخره مي گيرد و همه را تزوير و ريا خطاب مي كند .
دور شو از برم ای زاهد و بیهوده مگوی
من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
آيا مگر اسلام و يا هر دين ديگري غير از دين داران به آن دين ارزشي دارد ؟
مگر به غير از دين داران نشانه ديگري از آن دين بر روي زمين ميتوان يافت ؟
اگر شما فضا نورد نباشيد و نخواهيد آسماني بحث كنيد آيا به غير از دين داران و اعمال ايشان و ارزش ها و ضد ارزش هايشان كه به آن پايبندند و عمل مي كنند ، نشانه ديگري از آن دين يا مرام و مسكلك مي بينيد ؟
اين زاهد چه ميگفت ؟؟؟
آيا اين شيخ و زاهد و صوفي و مسجدي كه حافظ همه را با يك چوب مي راند و دامن خويش از همراه بودن با ايشان پاك مي كند ، غير از اسلام و دين و نماز و روزه و دوري از شراب خواري و پرهيز كاري و وعده بهشت و.. ساير دستورات مسلم دين حرف ديگري ميزند ؟
غير از اين نبود كه حافظ همه اينها را بيهوده گويي و تزوير ميدانست و انسان را بي نياز از اطاعت اين تزويز گويي ها ، و بي نياز از دل خوش كردن به بهشت وعده داده شده زاهد و صوفي .
من که امروزم بهشت نقد حاصل میشود
وعده فردای زاهد را چرا باور کنم
و در جاي ديگر از طنز مشهور و رندانه خود استفاده مي كند كه :
در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند
آدم بهشت روضه ی دار السلام را
و يا در جاي ديگر :
چمن حکایت اردیبهشت می گوید
نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت ( معني : وقتي چمن و بوستان در ماه ارديبهشت خود حكايت بهشت است هيچ آدم عاقلي به فكر نسيه بهشت اخروي نمي افتد و عيش نقد را كه طبق دستور دين موجب دور شدن از بهشت نسيه مي شود رها نمي كند تا شايد به بهشت نسيه كه معلوم نيست وجود داشته باشد يا خير برسد )
و دريغ از امروز كه همان بيهوده گوياني كه حافظ ايشان را به چوب طنز رندانه خويش ميراند و دست حيله گرشان را باز مي كرد ، باز با ظرفي از استدلال هاي تهي ميخواهند خواجه شيراز را هم مسلك خود نمايش دهند ، و هيچ چاره اي ندارند به غير از آنكه اعتراف كنند چون به شدت به حافظ علاقه دارند و با ابيات عاشقانه و طنز رندانه اش حال مي كنند و يا آنكه چون حافظ آنچنان در اوج شعر و ادب پرواز مي كند كه ديوان اشعارش در منزل هر ايراني پيدا مي شود ، پس مي خواهند او را ، هم مسلك خود قلم داد كنند و بر او خرقه مسلماني بپوشانند و او را از شراب دور كنند و به نماز و روز و بهشت نزديك كنند .
و در اين ميان گويي فرياد حافظ اين همه آخر به هرزه بود كه ميفرمود :
به خلدم دعوت ای زاهد مفرما
که این سیب زنخ زان بوستان به ( اي زاهد نمي خواهد مرا بهشتي كني ، منطورش با شما معني كنندگان و تفسير كنندگان بيهوده گوي جديد هم هست كه اين سيب زنخدان يار زميني از آن سيب بوستان بهشتي براي حافظ بهتر است )
و حال آنكه اصلا از خود نمي پرسند اين شراب خوردن حافظ چه عيب دارد و از چه رو پديد آمد و اين بدگويي هاي حافظ از زاهد و صوفي اصلا به چه دليل پديد آمد و مگر صوفي و زاهد به غير از آنچه بيهوده گويان امروز و بيهوده گويان گذشته تر مي گفتند چيزي ديگري براي ارائه داشتند و مگر غير از اين بود كه حافظ با همه اين بيهوده گي ها ميخواست مبارزه كند و به حقيقت فهميده بود كه نه تنها صوفي و زاهد و اهل تقوا ، بيهوده سخن مي گويند بلكه خود نيز به اين مهملاتي كه ميگويند بي توجه اند و به دستوراتش عمل نمي كنند و تنها قصد فريب خلق الله را دارند .
صوفي نهاد دام و در حقه باز كرد
بنياد چرخ با فلك حقه باز كرد
بازي چرخ بشكندش بيضه در كلاه
زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد
مصادره به مطلوب كردن حافظ توسط بيهوده گويان نيازمند آن است كه بيهوده گويان شاهد حافظ را نه شاهد زميني بلكه شاهد آسماني كه همانا خداوند و يا الله است بدانند و همه توصيفات ديگر را در راستاي توصيف او بيان كنند . جالب اينكه زيبا ترين سخن در رد اين گفته بي معني بيهوده گويان را يكي از عالمين اسلامي كه مخالف سر سخت انديشه هاي حافظ است و با تحقيق در اشعار حافظ پي به كافر بودن او برده است ميزند .
آیت الله سید ابوالفضل علامه برقعه ای از استادان سابق دانشگاه تهران و از منتقدين رژيم جمهوري اسلامي است و كتابي دارد كه خود بدون مجوز ارشاد آن را چاپ كرده است و در اين كتاب به تفصيل به اشعار حافظ پرداخته است . در قسمتي از كتاب در مورد رد سخن آنان كه شعر حافظ را عرفاني و آسماني ميدانند اينگونه گفته است :
” بسیاری از زشتی و فسق حافظ قابل تأویل نیست . شما میگوئید مقصود از رخ زیبا و شاهد رعنا که حافظ گفته ذات پاک خدا و تجلیات اوست .
اما چون با اشعار حافظ مراجعه می کنیم می بینیم او میگوید مقصود من مردان و زنان و مهوشان بشریست زیرا او میگوید پسران و مغبچه گان سرمست ( مغبچه اي ميگذشت راهزن دين و دل ) شنگول سیمین تن سیمین زقن ، سیمین بناگوش ( بت سيمين تن سيمين بنا گوش ) چابک کلهدار ، ترک قباپوش ، دلیر بخون ، صنم ، جگر گوشه ی مردم ( كه چرا دل به جگر گوشه مردم دادم ) که با زر و سیم باید دست در کمر آنان نمود و هم آغوش شد ، همان دلبر دین بر دانش بر بیوفای جفا کار سنگین دل ستمکار ناخلف پیمان شکن کافردل سرگردان میخور کافر کیش کمان ابرو ”
من گدا هوس سرو قامتي دارم
كه دست در كمرش جز به سيم و زر نرود
آیا این نشانه ها کافی نیست در فهمیدن مقصود شاعر و آیا این نشانه ها در خداست ؟ و آیا چگونه میتوانید این کلمات را رفو یا تأویل کنید. . . و آنچه عرفا و شعرا برای خود اصطلاحات و تأویلات آورده اند رکیک و باطل است و تکرار الفاظ می و مطرب و زنار و دلبر عیار و غیره بر ضد اسلام و معرفت بلکه کفر و شرکست.”
چقدر خوب است انسان حتي اگر به انديشه غلطي باور دارد اما صادق باشد و شرم را هميشه همراه خود داشته باشد . اين عالم اسلامي از آن جمله افراد است كه صادقانه به جدال با حافظ بر خواسته است و مانند مطهري ها سعي نكرده با دغل و نيرنگ و فريب ، چهره اي متفاوت از حافظ نشان دهد تا بتواند حافظ را براي اسلاميون مصادره كند . بلكه اين عالم اسلامي با وفاداري به تمام انديشه هاي خود ، بدون پيش داوري به حافظ مراجعه كرده و حقيقت حافظ را با توجه و قياس با دانايي خود درك كرده است و از اين رو حافظ را كافر ناميده و حتي با حافظ وارد جدل شعري نيز شده است كه آن نيز خود حكايت زيبا و شيرين ديگريست كه چون به بحث مربوط ميشود در اينجا مي آورم .
حافظ غزلي دارد كه چند بيتش را در زير مي آورم :
من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم
محتسب داند كه من اين كارها كمتر كنم
من كه عيب توبه كاران كرده باشم بارها
توبه از مي وقت گل ديوانه باشم گر كنم
عهد و پيمان فلك را نيست چندين اعتبار
عهد با پيمانه بندم شرط با ساغر كنم
من كه امروزم بهشت نقد حاصل مي شود
وعده فرداي زاهد را چرا باور كنم
چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست
كج دلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر كنم
( البته در نسخهاي مختلف در اين شعر بين 9 بيت تا 19 بيت آورده شده است كه اين چند بيتي كه در بالا آمده در قديمي ترين نسخه حافظ وجود داشته و مورد تاييد همه محققين است و البته در تمام ديوان هاي چاپ شده در رژيم جمهوري اسلامي بيت يكي مانده به آخري ( من كه امروزم بهشت نقد…) حذف شده است و ديوان حافظي كه اين بيت در آن باشد در سالهاي اخير مجوز چاپ نگرفته است اما تقريبا در تمام ديوان هاي قبل از انقلاب موجود است )
جناب علامه برقعه اي غزلي را در جواب اين شعر حافظ سروده اند و در همان كتابي كه ذكر كردم ، آورده اند كه چند بيتش را كه در سايت گويا پيدا كردم در اينجا مي آورم :
من نه آن عبدم که ترک دين پيغمبر کنم
يا که ترک راه و رسم جد خود حيدر کنم
تو نه آن رندی که ترک شاهد و ساغر کنی ؟
من همان مردم که محو شاهد وساغر کنم
. . .
تو بهشت نقد گير و ما بهشت نسيه را
حافظ ار باور نداری من تو را کافر کنم
خاک بر فرق تو و بر دفتر پر کفر تو
کج دلم گر اعتقادی من بر اين دفتر کنم
حال از اين سخنان شيرين جناب علامه و مجادله ايشان با حافظ اگر بگذريم به حقيقت در مي يابيم كه معتقد به هر مرام و مسلكي كه باشيم و يا نباشيم اگر منصفانه به ديوان حافظ مراجعه كنيم و ابيات او را بخوانيم و ساده بخوانيم و به عمد پيچيده و تفسير دارش نكنيم ، حداكثر با كمك يك لغت نامه دهخدا به سادگي منظور كلام حافظ را درك مي كنيم و شكي در مورد زميني و واقعي بودن اصطلاحات بكار رفته در ديوان او به خود راه نمي دهيم و بيهوده او را نيز مانند خودمان فضا نورد نمي كنيم . بيهوده شاهدش را الله نمي ناميم و درد فراقش را درد رسيدن به الله نام نمي نهيم .
بيهوده غزل نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت را به حضرت محمد نسبت نمي دهيم .
بيهوده شراب او را شراب عرفاني نام نمي نهيم كه بسيار بي انصافي است كه حافظ را كه شراب خوار قهاري بوده و به عمد با تمام اصطلاحات زميني شراب خواري كه در ديوان هيچ شعار ديگري با معاني عرفاني بكار نرفته ( ثلاثه غساله ، تارم تاك ، …) شعرش را ذينت داده ، او را مست از شراب خدا و جلوه هاي حق بدانيم و او را مي خواره به آواز بلند ندانيم .
اساسا اين دور كردن حافظ از شراب زميني كه توسط انگور درست مي شود ناشي از بد فهمي ما از وجود شراب و خيال باطل ما مبني بر نامناسب بودن شخصيت انسان شراب خوار نيز دارد و حال آنكه مضرات شراب از نمك و قند كمتر و خواصش از آنها بيشتر است و البته مسلم است افراط در هر چيز مضرراتي دارد كه اين قائده شامل شراب نيز مي شود .
ميدمد صبح و كله بست صحاب
الصبوح الصبوح يا اصحاب
مي چكد ژاله بر رخ لاله
المدام المدام يا احباب ( مدام در اينجا به معني شراب است )
بر رخ ساقي پري پيكر
همچو حافظ بنوش باده ناب
شراب چيست ؟
شراب از نوشیدنیهای الکلی است که از تخمير انگور بهدست میآید. مزه اش تلخ و خوش مزه است و بهتر است بخوريد تا بفهميد چي هست . بنده در هر دادگاهي حاضرم شهادت دهم همه انسان ها بدون استثنا خوردن شراب را دوست خواهند داشت ، و اين را بارها به تجربه ثابت كرده ام . ( شراب را با عرق و وتكا و… اشتباه نگيريد )
” اگرچه از میوههای دیگر نیز شراب ساخته میشود ولی واژه شراب بدون ذکر نام میوه تقریباً همیشه به معنی شراب انگور است. ” “”از ويكي پديا”"
در فرانسه از بچه 5 ساله تا پيرمرد 90 ساله به همراه غذا شراب ميخورند . در بسياري ديگر از كشور ها نيز شراب خوردن به همراه غذا تا همين حد مرسوم است .
همانطور كه همه ميدانيد شراب يكي از خوراكي هاي مقدس در ايران باستان و تا قبل از ورود اسلام بوده است و حتي از اجزا اصلي سفره هفت شين بوده كه بعد از اسلام به هفت سين تغيير نام يافته و همه اين تغيير بخاطر حذف شراب بوده است .
” شيخ الرئيس ابوعلی سينا (که شراب را در حد افراط می نوشيده) در رساله پزشکی خود موسوم به “قانون” شرح مفصلی در بيان فوايد شراب و خواص طبی آن دارد “رسالة في سياسة البدن وفضائل الشراب” .”"از سايت گويا”"
شيراز از دير باز مركز شراب ايران و جهان بوده . شهرت شهر شيراز در شراب تا امروز ادامه دارد و در حال حاضر يكي از مشهور ترين مارك هاي شراب توليد شده در فرانسه كه ژاك شيراك ريس جمهور سابق فرانسه از علاقه مندان آن نوع شراب است ماركي به نام shiraz است . شراب شيراز كه يك مدل استاندارد و پذيرفته شده شراب در جهان است تحت همين نام در چندين كارخانه شراب سازي اروپا و استراليا توليد مي شود و به همه جا جهان صادر مي شود
شهرت شراب شيراز به حدي است كه اگر هم اكنون به بخش انگليسي دايرت المعارف ويكي پديا مراجعه كنيد مشاهده ميكند مقاله مفصلي در مورد انگور و شراب شيراز در آن وجود دارد
http://en.wikipedia.org/wiki/Shiraz_(grape)
با جستجويي كه در دو سايت معتبر در اشعار حافظ انجام دادم مشاهده كردم كلمه شراب به همان معني كه در دايرت المعارف ويكي پديا آمده 82 تا 90 بار ( بسته به نسخه ) تكرار شده است
كلمه شرب به معني نوشيدن شراب 4 بار آمده است
كلمه مي به دليل نوع كلمه ، بدست آوردن تعداد دقيق آن ممكن نبود شايد بيش از 300 بار اما مسلما تعداد تكرار مي به مراتب بيش از شراب است . دهخدا و معين مي را اينگونه معني كرده اند : ” شراب انگوري ”
كلمه مست و مستي 190 بار تكرار شده است . در لغت نامه دهخدا اين گونه معني شده : ” شراب خواره اي که شراب در وي اثر کرده باشد. دگرگون شده از آشاميدن مي ”
كلمه پياله 27 بار در ديوان حافظ آورده شده است . در لغت نامه دهخدا در معني پياله اين آمده است : ” کاسه خرد که در آن شراب خورند و آن ازشيشه و بلور بوده است ”
كلمه دُرد و دُردي و دردي كش 45 بار آمده است . در لغت نامه دهخدا درد اينگونه معني شده است : “رسوب و ته نشست مايعات ، به ويژه شراب . ته شراب ”
كلمه ساغر 46 بار در ديوان حافظ آمده است . در لغت نامه دهخدا ساغر اينگونه معني شده است : ” پياله شراب خواري ”
كلمه صبوح و صبوحي 19 بار آمده است . در لغت نامه دهخدا اينگونه معني شده است : ” شرابي كه به وقت بامداد خورده مي شود ، به وقت صبح شراب خودن ”
كلمه دختر رز 11 بار آمده است . در لغت نامه دهخدا اينگونه معني شده است : ” دختر انگور ، شراب انگوري ، شراب لعل ”
كلمه عنب 3 بار آمده . در لغت نامه دهخدا اينگونه معني شده است : ” انگور تازه ، ميوه تاك . آب عنب : شراب ”
كلمه باده 116 بار در ديوان حافظ آمده است . در لغت نامه دهخدا اينگونه معني شده است : ” شرابي که خام از خم برآورده استعمال نمايند ، منسوب به باد است چه باد غرور را گويند و خوردن شراب نيز غرور مي آورد . ”
كلمه خمر 2 بار آمده است . در لغت نامه دهخدا معني شده است : ” شراب ”
كلمه ساقي 159 بار آمده است . در لغت نامه دهخدا اينگونه معني شده : ” آنكه آب و يا شراب به ديگران مي دهد ، پياله گردان ، باده دهنده ”
كلمه مدام دو معني دارد . يكي به معني مرسوم امروزي آن يعني مداوم و ادامه دار و ديگري به معني شراب و مي انگوري است كه بنده شخصا بيت بيت موارد را بررسي كردم و 8 مورد را يافتم كه دقيقا معني شراب را مي رساند و در موارد ديگر ايهام وجود دارد و جاي شك است
كلمات ديگري همچون صهبا ، رطل ، كوزه ،
حال با توجه به لغت نامه اي كه در بالا تهيه شده است ، محقق حافظ پژوه مي تواند وارد ديوان حافظ شود و بر اساس معني بيت به اين مسائله پي ببرد كه منظور حافظ از شراب چه نوع شرابي بوده است .
بنده منكر آن نمي شوم كه شراب جزو ابزار شعر فارسي از قرن 4 به بعد بوده ( از قبل از قرن چهارم نمي توان موردي را پيدا كرد كه شراب معني غير از شراب انگوري داشته باشد ) اما از قرن چهارم به بعد گاها شاعران به عنوان ابزار از بعضي از كلمات بالا از جمله شراب استفاده كرده اند كه در جاهايي كه معني غير از شراب انگوري و مست كننده مي دهد ، بر اساس معني بيت به وضوح مشخص است و حداكثر مي توان كلمه شراب در آن ابيات را شامل ايهام دانست .
اما شراب در شعر حافظ چگونه بوده است .
حافظ نيز در مواردي بنا به نياز شعر ، از شراب استفاده ابزاري كرده است اما در اكثر موارد به وضوح شراب و مي و خمر و صبوح و دُرد شعر حافظ به معني واقعي و روزمره آن به كار برده شده است . البته استفاده ابزاري از كلمه شراب و يا ساقي در اندكي از موارد ، به معني آسماني و عرفاني كردن اين كلمات نبوده بلكه همانطور كه گفتم بنا به نياز شعر و بنا بر پذيرش آنكه اين كلمات علاوه بر معني اصليشان ، جزو ابزار ادبيات فارسي نيز مي باشند ، حافظ گاهي بر حسب نياز از آنها استفاده ابزاري كرده است .
اما نكته مهمي كه خواننده حقيقت جو بايد به آن توجه داشته باشد آن است كه اگر در كل ديوان حافظ تنها يك بيت پيدا شود كه به وضوح آن بيت شراب انگوري را نشان دهد همان يك بيت براي دريافت منظور و معني كردن ساير ابيات كافيست . زيرا به طور مطلق معني شراب مشخص و معين است و به طور اساسي و پيش فرض بدون هيچ زور زدن اضافي هر وقت در هر سخن يا شعري كلمه شراب آورده مي شود بايد به شراب انگوري معني شود مگر آنكه شاعر يا خواننده بر اساس شعر بتواند به وضوح اثبات كند كه شاعر منظور ديگري داشته است كه در آن صورت نيز اگر هر دو معني استنباط شود شعر دچار ايهام در معني خواهد شد .
حال در چنين حالتي اگر بتوان حتي يك مورد را نشان داد كه شاعر از عمد معني شراب را از نوع شراب انگوري بكار برده است اصل مسلم بر آن خواهد شد كه ساير ابيات را نيز با همان مفهوم معني كنيم . البته خلاف اين اصل مصداق ندارد يعني اگر بتوان يك يا ده بيت را اثبات كرد كه منظور شاعر از شراب چيزي غير از شراب انگوري بوده است آن ده مورد خللي در معني كردن ساير ابيات با معني شراب انگوري وارد نمي كند .
با توجه به پذيرش اين سخنان بنده كه خواننده و ساير دوستان كه ميخواهند بحث را ادامه دهند چاره اي به غير از پذيرش پاراگراف بالا ندارند ، بنده نگاهي به ابيات بكار رفته در ديوان خواهم انداخت :
حافظ پس از آنكه در مستي ، سمرقند و بخارا را يك جا بخشش مي كند و بنده شك ندارم سراينده چنين ابيات نابي حتما بايد چند پيكي زده باشد در ادامه اينگونه مي گويد
بده ساقي مي باقي كه در جنت نخواهي يافت
كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا را ( ميبينيد كه در اينجا نه محتسبي در كار است و نه نشاني از شيخ و شهنه ديده مي شود و باز حافظ به وضوح توصيف مي كند كه آن مي كه در شيراز تهيه مي شود خيلي بهتر است از آن مي وعده داده شده كه قرار است در جنت به انسان بنوشانند كه حداقل آن است كه در آن جنت جايي به با صفايي ركناباد و گلگشت مصلاي شيراز نمي توان پيدا كرد . تنها يك آدم صد در صد غير معتقد به بهشت و روز قيامت ميتوانيد اينگونه لطيف و زيركانه هم به شراب زميني گواهي دهد و هم رندانه بي اعتقادي خود را به جنت وعده داده شد در همان كتابي كه شراب زميني را رد مي كند ، نشان دهد )
كنون به آب مي لعل خرقه مي شويم
نصيبه ازل از خود نمي توان انداخت ( نشان مي دهد كه حافظ شراب را مقدس و پاك و پاك كننده آلودگي ها ميدانسته كه اين تفكر پاك كنندگي شراب قبل از اسلام در ايران بسيار رايج بوده است . پس بر خلاف نظر آنان كه مي گويند حافظ شراب را نيز ناپاك ميدانسته و خرقه را ناپاك تر ، بايد گفت كه هيچ انسان عاقلي چيز آلوده اي را با چيز ناپك ديگري نمي شويد و اگر حافظ معتقد به گناه آلود و يا ناپاك بودن شراب داشت حتما وسيله بهتري را براي شستن خرقه زرق و ريا پيدا مي كرد .)
چون پياله دلم از توبه كه كردم بشكست
همچو لاله جگرم بي مي و خمخانه بسوخت ( حافظ هيچوقت توبه كننده خوبي نبوده است . بخصوص توبه از شراب را هرگز بر نمي تابد و در بيت زير نيز از توبه و مدتي شراب نخوردن با ناراحتي ياد مي كند كه چند وقتي شراب نخورده و و جگرش دارد مي سوزد زيرا براي درد دوري دلبر دواي بهتري سراغ ندارد . مسلم است كه اگر منظورش شراب عرفاني و آسماني بود ديگر شامل توبه و نخوردن نمي شد و اگر دلبر نيز دلبر آسماني بود كه در دوريش داشت ميسوخت پس نيازي به شراب زميني براي آرام كردن درد فراق نداشت . در آخر اين بيت هم به خودش توصيه ميكنه يه چند پيكي بزنه كه داره صبح ميشه . ترك افسانه بگو حافظ و مي نوش دمي . كه نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت )
برسان بندگي دختر رز گو به در آي
كه دم همت ما كرد ز بند آزادت ( در اين غزل نشان مي دهد يه مدتي به گير به گير بوده و حالا عيد شده و يحتمل با تلاش اصلاح طلب ها شراب هم آزاد شده و احتمال بيشتر اين شعر را بايد در عيد رمضان گفته باشد كه بعد از يك ماه ممنوعيت شراب خواري حال مجلسي بر پا شده و به رسم آن زمان شيراز حتي آنان كه روزه دار بودند در عيد رمضان به شكرانه پايان ماه روزه شراب مينوشيدند و حافظ اين مجلس شراب خوري را به بركت همت خود ميداند كه برپا گشته است . جالب آنكه هنوز بنده روزه داران و نماز خوانهايي را در شيراز ميشناسم كه تنها در ماه محرم و رمضان شراب نمي خورند و باقي ماها پياله از دستشان نمي افتد . البته حافظ به نشانه ديگر ابيات از اين دسته نبوده است و هميشه با ديد انتقادي و گاهي با طنز رندانه ، به ممنوعيت شراب در ماه حرام اشاره كرده است كه چند بيت زير از آن دسته است :
ساقي بيار باده كه ماه صيام رفت
دركش قدح كه موسم ناموس و نام رفت ( ماه روزه داري تمام شد پس ساقي شراب را بياور )
ماه شعبان منه از دست قدح كاين خورشيد
از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد ( ميبينيد كه حافظ به جاي آنكه با روزه به استقبال ماه رمضان برود ، توصيه ميكند در ماه شعبان كه آخرين فرصت است تا آنجا كه ميتوانند شراب بخورند و قدح از دستشان نيافتد كه اگر رمضان شروع بشه بگير بگير راه ميفته و خيلي از ساقي ها و ميخانه ها تعطيل ميشه و ديگه تا شب عيد رمضان شراب گير نمياد . رندي حافظ و طنز رندانه او در اين بيت مشهود است )
زان مي ناب كزو پخته شود هر خامي
گرچه ماه رمضان است بياور جامي ( نشان مي دهد كه حافظ حرمت ماه حرام را نيز نگه نمي داشته و نگراني او در ابيات قبلي به دليل كم ياب شدن شراب بوده است نه به دليل معتقد بودن به شراب نخوردن در ماه رمضان كه از ساقي ميخواهد گرچه ماه رمضان است جامي بياورد و اين مقابله به وضوح شراب زميني را نشان ميدهد زيرا اگر منظور شراب عرفاني بود نيازي به بكار بردن كلمه ( گرچه ) نداشت . )
روزه يك سو و شد و عيد آمد و دلها برخواست
مي ز ميخانه بجوش آمد و مي بايد خواست ( واقعا من نمي دانم عده اي با چه رويي مي و شراب شعر حافظ را غير زميني ميدانند و بعد از خود نمي پرسند چرا حافظ در هيچ جا بدون اشاره به شراب به رمضان اشاره نكرده است . آيا رمضان در نظر يك فرد روزه دار و مسلمان نشانه بهتري از ممنوع بدن و قحطي شراب ندارد ؟؟ و آيا اين نشانه آن نيست كه حافظ به غير از مسائله ناياب شدن شراب هيچ اهميت ديگري براي اين ماه قائل نبوده است ؟ )
حديث حافظ و ساغر كه مي زند پنهان
چه جاي محتسب و شحنه ، پادشه دانست ( باز جاي هيچ سخني نمي ماند . معني بيت : وقتي پاشاه از مشروب خوردن من خبر دارد “و احتمالا شاه شجاع را ميگويد كه هم پياله حافظ بود” ديگه محتسب و شهنه كيلويي چنده كه من بخوام از ترسشون يواشكي بخورم . )
آن تلخ وش كه صوفي ام الخبائثش خواند
اشهي لنا و احلي ، من قبله العذارا ( اگر تمام ابياتي كه در ديوان حافظ كلمه شراب در آن به كار رفته است ايهام داشت و شراب خور بودن حافظ را با استناد به آن ابيات نمي توانستيم ثابت كنيم ، همين يك بيت براي اثبات علاقه بي حد و حصر حافظ به شراب كافي بود . در اين بيت حافظ به حديث پيامبر اشاره ميكند و با لطيف ترين طنز رندانه خويش در توصيف شراب آن را رد مي كند . پيامبر اسلام مي فرمايد : شراب مادر همه بدي ها است . و حافظ در اين بيت پاسخ مي دهد كه آن تلخي كه صوفي آن را مادر همه بدي ها ميخواند در نزد ما از بوسه زيبارويان هم شيرين تر است . )
زاهد شراب كوثر و حافظ پياله خواست
تا در ميانه خواسته كردگار چيست ( مقابله شراب كوثر و شراب عرفاني با شراب زميني توسط حافظ نشان دهنده آن است كه چيزي كه حافظ ميخواهد همين شراب تلخ انگوري زميني است تا خدا چي بخواد .. البته اگر كسي نياد اين حرف خنده دار را بزند كه چون گفته خواسته كردگار چيست پس يعني به دنبال شراب الهي بوده است . در حالي كه اين اصطلاح بكار برده توسط حافظ تاثيري رد معني بيت ندارد و مثل آن شعر لس آنجلسي مي ماند كه ميگه : خدا قسمت بكنه براي شما ايشالله . يكيشون خيلي خوبه همگي بگيد ماشالله .. قرش بده . پس اين ايشالله و ماشالله گفتن ها نشانه دين داري نيست بلكه جزو اصطلاحات رايج جامعه است و تاثيري در اصل معني بيت ندارد . و يا در جاي ديگر باز مقايسه مي كند :
بيا اي شيخ و در خمخانه ما
شرابي خور كه در كوثر نباشد
و در ادامه به شيخ توصيه ميكند اوراق دفتر قرآن را به مي بشويد كه علم عشق در دفتر نباشد
زاهد اگر به حور و قصور است اميدوار
ما را شراب خانه قصور است و باده حور ( مسلم اين مقابله ها و در برابر هم قرار دادن يار زميني و شراب خانه زميني در برابر شراب خانه و حوز الهي شكي در خواننده جوياي حقيقت در مورد جنس شراب حافظ باقي نمي گذارد )
چهل سل رنج و غصه كشيديم و عاقبت
تدبير ما به دست شراب دو ساله بود ( اين شراب دو ساله را همه ميفهمند چي است و نياز به تفسير و تدبير ندارد . يعني بعد چهل سال آخرش باز پناه بر همان شراب دو ساله كه فراغت آرد و انديشه بلا ببرد . )
برو معالجه خود كن اي نصيحت گو
شراب و شاهد شيرين كه را زياني داد ( به قول صمد آقا : از اينم بيتر ؟ )
دي عزيزي گفت حافظ مي خورد پنهان شراب
اي عزيز من نه عيب آن به كه پنهاني بود ( اين هم شهادتي ديگر به شراب خواري حافظ در زمان حافظ و جواب رندانه و طنز حافظ … )
شراب خانگي ترس محتسب خورده
به روي يار بنوشيم و بانگ نوشانوش ( يكي از غزليات زيبا و پر از انرژي حافظ همين غزل است كه در زمان مرگ شاه محمود مشهور به محتسب و به سلطنت رسيدن شاه شجاع كه دوست و هم پياله حافظ بود سروده شد كه دوست دارم در مورد چند بيتش توضيح دهم ، بخصوص آنكه تا به حال توصيح مناسي در مورد آن نخواندم و نياز به معني چند بيت اين غزل را احساس ميكنم .
اين غزل اينگونه آغاز مي شود :
سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش
كه دور شاه شجاع است ، مي دلير بنوش ( در زمان امير مبارزالدين محمد كه حافظ در اشعارش او را محتسب خطاب ميكرد خفقان مذهبي شديدي بر شيراز حاكم بود و پس از كنار رفتن محمود و در زمان حكومت شاه شجاع كه پسر امير مبارزالدين بود تمام آن خفقان ها برداشته شد و حافظ از شوق ديدن روزگار جديد اين غزل را سرود . و به اولين چيزي كه اشاره ميكند آزاد شدن شراب نوشي در زمان شاه شجاع است كه روايت هاي بسياري در مورد دوستي صميمانه اي بين او و حافظ و هم پياله بودن اين دو وجود دارد . )
شراب خانگي ترس محتسب خورده
به روي يار بنوشيم و بانگ نوشانوش ( آن شرابي كه در زمان حاكم قبلي ( محتسب ) در خانه پنهان ميشديم و با ترس مينوشيديم را حال در در ملعه عام و در كنار يار و به سلامتي هم به بانگ بلند مينوشيم . اين به سلامتي ، بگو نوش خيلي در شراب خوردن نكته مهمي است و همچنين در كنار داشتن يار زيبا رو . كه حافظ در جاهاي ديگري نيز به اين نكته اشاره كرده است مثلا گفته است : ساقي و مطرب و مي جمله مهياست ولي . عيش بي يار مهيا نشود يار كجاست .. و در زمان شاه شجاع امكان شراب نوشي در كنار يار فراهم شد . )
ز كوي ميكده دوشش به دوش ميبردند
اما شهر كه سجاده ميكشيد به دوش ( امير مبارزالدين محمد را امام شهر نيز ميگفتند و حافظ با طنز بي نطير خويش مرگ او را مورد تمسخر قرار ميدهد كه امامي كه هميشه سجاده بر دوش داشت حال مرده است و تابوت او را كه حمل ميكردند از كوي ميكده گذشتند تا به گورستان شيراز برسند و اين لطيفه كه سجاده به دوش را به دوش حمل ميكردند و از كوي ميكده عبور دادند را اينگونه در اين بيت نقل ميكند )
اين خرقه كه من دارم در رهن شراب اولي
وين دفتر بي معني ، غرق مي ناب اولي ( معني : بهتر از خرقه را گروه بگذارم و با پولش شراب بگيرم و بهتر است اين دفتر ( در اكثر جاها در شعر حافظ منظور از دفتر قرآن است ) را با مي ناب بشويم و پاك كنم . اين شستن با مي را هم بارها براي قرآن و هم براي خرقه بكار برده است مثلا در جاي ديگر ميگويد : دفتر دانش ما جمله بشوييد به مي … يا در جاي ديگر : خداي را به مي ام شستوشوي خرقه كنيد . و يا جاي ديگر : چون صبا مجموعه گل را به آب و رنگ شست ، كج دلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر كنم )
در همه دير مغان نيست چو من شيدايي
خرقه جايي گروه باده و دفتر جايي ( معني بيت : در همه دير مغان ” كو خود تفاسير گوناگوني برايش بيان شده ” كسي چون من شيفته و آشفته پيدا نمي كني چنان كه خرقه را در جايي و كتاب قرآنم را در جاي ديگر گروه گذاشته ام و با آن باده خريده ام … و در ادامه همين غزل مي گويد : كشتي باده بياور كه مرا بي رخ دوست . گشته هر گوشه چشم از غم دل دريايي . اين غزل زيبا را حتما با صداي شجريان دانلود كنيد و گوش كنيد . در جاي ديگر هم از ناچاري براي فروش سجاده در جهت خريد شراب گله ميكند : نيست در كس كرم و وقت طرب مي گذرد ، چاره آن است كه سجاده به مي بفروشيم )
زاهد و عجب و نماز و من و مستي و نياز
تا تو خود را ز ميان با كه عنابت باشد ( باز مقابله را ميبينيم و باز اين مقابله بي اساس بودن حرف بيهوده گويان در مورد عرفاني بودن مستي حافظ را اثبات مي كند . از آن مهمتر كه در ابتداي اين غزل ميگويد : من و انكار شراب اين چه حكايت باشد ، غالبا اين قدرم عقل و كفايت باشد )
با مرگ و روز آخرت نيز شوخي ميكند و قيامت و روز حشر نيز از طنز رندانه او در امان نمي ماند و باز بوي شراب مي آيد :
پياله بر كفنم بند تا سحرگه حشر
به مي ز دل ببرم حول روز رستاخيز ( در كفن من پياله شراب بگذاريد تا در روز رستاخيز كه خدا حساب و كتاب ميكند و من از مجازات آنجا حول برم ميداره به خوردن شراب بر تمام آن ترس ها غلبه كنم )
و آنجا كه وصف حال معشوق خويش ميكند باز بوي مي مي آيد :
زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب مست
پيرهن چاك و غزل خوان و صراحي در دست
نرگسش عربده جوي و لبش افسوس كنان
نيمه شب دوش به بالين من آمد بنشست
و يا در جاي ديگر :
لب از ترشح مي پاك كن ز بهر خدا
كه خاطرم به هزارن گنه مسسوس شدم
و اما يك نكته هم در مورد تحليل گراني كه به عمد حافظ را غلط معنا مي كنند بگويم :
باده نوشي كه در او روي و ريايي نبود
بهتر از زهد فروشي كه در او روي و رياست ( متاسفانه آن تفسير گران گاهي نادان و گاهي مغرض از آنجا كه ديوان حافظ سر شار از شراب و عشق و شباب و رندي است ، براي اثبات سخنان بي معني خود به چنين ابياتي اشاره مي كنند و مي گويند كه حافظ باده نوشي را سلاحي در برابر زهد فروشي قرار داده است وگرنه خودش باده نوش نبوده است و اين وگرنه را نمي دانم از كجا در مي آورند كه حتي به فرض صحيح بودن آنكه حافظ با توجه به بيزار بودن از زهد و تقوا و شيخ و قضاي و مفتي و صوفي .. عمل بي خود و بي فايده آنان را در برابر عمل خود كه شراب خوردن و رندي است قرار دهد . اين چه ربطي به سخن بي معني اين افراد خوهد داشت ؟ اگر حافظ همه زهد ها را ريايي نمي دانسته و تنفرش فقط و فقط از زهد هايي ريايي بوده است و براي زهد و تقوا تقسيم بندي قائل بوده چرا با صلاح زهد واقعي و دين داري واقعي به جنگ زهد ريايي نرفته است . حافظ به وضوح همه زهد ها و زاهدان و صوفي ها را با يك چوب ميراند و همه زهد ها را ريايي ميداند و كوچكترين اعتقادي به اين حرفهاي بيهوده نداشته است و خواننده منصف با خواندن ديوان او ، به درستي سخن من پي مي برد )
از همين دست :
خرقه پوشي من از غايت دين داري نيست
پرده اي بر سر صد عيب نهان ميپوشم
صراحي ميكشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب كز آتش اين دلق در دفتر نمي گيرد ( در زير دلق يا همان خرقه من صراحي قايم كرده ام و مردم خيال مي كنند كه كتاب قرآن را در زير آن دارم حمل مي كنم …)
در آستين مرقع پياله پنهان كن
كه موسم ورع و روزگار پرهيز است
، در مجال بعد به معشوق و شاهد و يار در شهر حافظ خواهم پرداخت باشد كه بتوانم غباري كه به عمد عده اي بر چهره حافظ نشانده اند را بزدايم و نقاب از رخ انديشه او باز كنم و باقيش همت خواننده است و قدرت درك و فهم او .
تو و طوبي و ما و قامت يار
فكر هر كس به قدر همت اوست